معرفی در بیشتر از یک دقیقه  


خب در یک دقیقه  بیشتر از اون نتونستم بنویسم . اما اگه میخواین باهام دوست باشین بگذار بقیه رو هم بنویسم

- دومین بچه و دختر  خانواده هستم .  خواهرای زیبایی دارم  .از این لحاظ رتبه آخر رو دارم بین شون . عاشق پدرومادر و خواهر و برادرام و همه وابستگانشون هستم . بهشون افتخار میکنم .

- تجربه های سختی پشت سر گذاشتم .چه کار و چه زندگی شخصی .

- روحم پر از زخمه . اما دارم تلاش میکنم ترمیم بشن . خیلی هاش ترمیم شده اما جاش مونده . ترمیم شده هاش درد نداره از جنس خاطره شدن . 

- دور و بری هام میگن که برای جمع غیبت کردنها  پایه نیستم . راست میگن از قضاوت کردن بدم میاد . و از حرف زدن درباره مردم و زندگی هاشون .

- اول ویژگیهای خوب آدم ها رو می بینم .این  برام گاهی مشکل ایجاد کرده .  اهل برچسب زدن به کسی نیستم .

- از چاقی بیزارم . جالبه که کلی  اضافه وزن پیدا کردم .

- عاشق نقاشی و درس ریاضی  و آشپزی و موسیقی هستم .

- از سیاست بخاطر دروغهایی که حکم نقل و نبات براشون داره  بیزارم . 

- گاهی پر از ترس میشم   ترس ازدست دادن عزیزام .

خوشحالی و موفقیت همه آدم ها  شادم میکنه . و غمشون اشکم رو جاری میکنه . هنر دوست داشتن دیگران در من بسیار فراوونه . بیدریغ میتونم برای کسانی که حتی نسبت فامیلی برام ندارند ولی تقاضای کمک ازم میکنند تلاش کنم . دردم نمیاد از این تلاش .  عاشق کشورم هستم . دلم میخواد  رشد و تعالیش رو ببینم و سهیم باشم در ایجادش .  حرمت خاص خاص خاص برای خون شهید قائلم .

- از بیان عقیده ام نمیترسم . حتی اگر بهاش برام سنگین باشه. و دلم میخواد دوستهام زشت و زیبام رو ببینند و  زشت و زیباشون رو ببینم . بدون نقاب باهام دوستی کنند . 

- تعلقی به مادیات ندارم . راحت میتونم از پول درمقابل حفظ  ارزشهای انسانی  و اخلاقی بگذرم . برای همینه که هنوز نه خونه دارم . نه ماشین . نه پس انداز .  نه طلا . نه تجملات تو زندگی .  حتی کمد لباسم هم خیلی خلا داره ....

طیف دوستهام از فقیر  تا غنی  . از بی هنر تا هنرمند . از کودک تا پیر . از هموطن تا غیرهموطن . از زن تا مرد ، از مذهبی دو آتیشه تا غیرمذهبی. از دوستدار نظام تا آدم نق نقو و غر غرو مخالف ، از شهری تا دهاتی ، کارگر تامدیر و..............   گسترده میشه

- دریا بهم آرامش میده .  و نوشتن .  مینویسم و گاهی برای شخصیتهایی که میخوام دربارشون بنویسم  در قالبشون میرم و واقعا سعی میکنم از همون جنس بشم ببینم چه  وضعیتی داره این نوع شخصیت داشتن . آره گاهی خوب و بدش رو امتحان کردم .

- اهل ریسک هستم اما منطقی .   درانجام کاری  که بهش اعتقاد دارم  عواقبش رومیپذیرم . و گناه اشتباهاتم رو  روی دوش بقیه نمیندازم .

- در انجام کارهام  پیگیر و خستگی ناپذیرم تا نتیجه .  مگر اینکه وسط راه اعتقادم روبه انجام اون کار از دست بدم .  و اهل لجاجت نیستم . اشتباه رو میپذیرم و برمیگردم از اون راه .

- اشتباهات و  تلخی های زندگیم باعث شده اون اشتباهات و  تلخی ها رو برای بقیه نخوام و برای اصلاح اجتماع از معضلاتی که من روبرو شدم واقعا تلاش کنم .

و در نهایت دوستدارهمه کودکان دنیا هستم و میتونم عشق مادرانه ام رو به همه بچه ها به یکسان هدیه کنم . این رو در عمل زندگی بهم نشون داده ..... خیلی آدم درهمی هستم . مگه نه ؟  ولی همین ها هستم که گفتم .     

معرفی در یک دقیقه

 سفر اخیری  که  به تهران داشتم مهمان مدرسه ای بودم . اون روز قرار بود شاگردای یک کلاس خودشون رو در یک دقیقه معرفی کنند . کار جالبی بود و خیلی قشنگ خودشون رو معرفی میکردند . اشکم جاری شد با دیدن اون برنامه و افتخار کردم به بچه های ایرانی . اما اشکم برای این بود که چقدر در کشورخودمون شرائط از شهری به شهر دیگه فرق میکنه . و در مقیاس شهری ، از محله ای به محله دیگه . و حتی از خانواده ای به خانواده دیگه . با دلی پر از آرزو برای بچه های شهرم برگشتم از سفر .  هر وقت این عشق و این شور در من زنده میشه انگار یادم میره بابا دیگه اون دختر چهارده ساله اول انقلاب نیستم که تازه بعد از دبیرستان یکروز درمیون جام تو نهضت سواد آموزی بود درس میدادم . و دو روز هم میرفتم جهاد سازندگی با برنامه های جهاد کار میکردم  و تازه دو روز هم بسیج برنامه داشتیم چون فعال بسیج هم بودم . از اینها بگذریم فعالیت سیاسی هم میکردم . از همه اینها گذشته شاگرد اول کلاس و معلم سرخونه کلی از هم کلاسیهام هم بودم . مطالعه یادم نمیرفت . فلسفه . اقتصاد . تاریخ . مجلات و نشریات . عضو شورای دانش آموزی مدرسه . هرجاهم حضور داشتم نقشم کاملا پررنگ بود جمعه ها هم با جهادسازندگی میرفتم اردو برای درو و لیموچینی و کار کشاورزی و هر کاری که برام تعیین میکردند . واااااااااااااااااااااااااای . خدا این انرژِی از کجا میومد؟از عشقی که به کشورم دارم . شک ندارم . عاشق مملکتم هستم و دلم میخواد بهترین ها رو براش ببینم  . اصلا بزارید خودم رو در یک دقیقه معرفی کنم . خود الانم رو .  کرنومتر رو روشن میکنم و در این یک دقیقه هر چی شد مینویسم و سر یک دقیقه هم دست از نوشتن برمیدارم .خوبه ؟ شما هم برای خودتون این کار رو انجام بدید واگه در وبلاگ من قسمت نظرها بگذارید که خیلی خوشحالم میکنید .

-چهل و نه ساله
- هنوز خودم رو متاهل میدونم
دو تابچه دارم عاشقشونم .  کلا آدم عاشقی هستم . باید عاشق کاری باشم انجامش بدم .
عاشق خلق کردن و آفریدنم . انرژی پایان ناپذیری برای کار دارم .
بهترین دوست زندگیم در خلوتم خداست
صادقم . یا نمیگم یا اگه بگم راستش رو میگم . ازدروغ قاطعانه بیزارم .
- با هر نظر مخالفی اگر بدون نقاب باهام حرف بزنه میتونم دوست باشم .

وقتم تمام شد . چه بد ........

6

 داشتم زندگیم رو میکردم . اومدی تلنگری زدی  که خدا میدونه چقدر فضای فکری و اهدافم رو تغییر دادی . حداقل اینقدر انصاف داشته باش  و با اینکه شروع خوبی نبود اما برای ادامه در کنارم باش  . همراه و مشاور. چون سر پرسودایی نسبت به بهبود وضعیت شهر و مملکتم دارم . باورکن همه به یک نسبت مسئولیم .

خشم و دوستی

 گاهی بهترین دوستهای من کسانی هستند که شروع دوستی مون با دلخوری یا عصبانیت یا هر نوع دیگه ای از خشم و خشونت آغاز شده . اما بعد حسی که نسبت بهشون پیدا میکنم انگار سالهاست میشناسمشون و هیچگونه غربتی بین ما نبوده . این گونه آشنا شدن ها در برخی موارد تبدیل شده به دوستی محکم و چندین و چند ساله .  درست مثل دو تا آهن که فقط با آتش به هم جوش میخورند .


فقط کافیه از ته دل بهش توکل کنیم

  دیروز در اوج گرفتاریها و مشکلات مالی بودم  و نگرانی برای   سررسید وامی که شنبه باید تسویه کنم و هنوز هم مجوز وام دوم   نیومده  و حتی با صراحت مدیر بانک و رئیس شعبه  اعلام کردند که باید مجوز از تهران بیاد و راهی دیگه نداره .دیگه نمیدونستم باید چیکارکنم . تصمیم گرفتم همه چی بسپرم به خود خدا و طبق قرارقبلی برم محله 2000 که اون ماجرای کانکس فرهنگی رو با حسینیه و بسیج  منطقه دنبال کنم . اینقدر جلسه خوبی باهاشون داشتم که باورنکردنی بود . آرزویی که سالهای ساله  برای مادران و بچه های اون منطقه و  تبه الله اکبر و چاهستانی ها دارم داره تحقق پیدا میکنه .  میدونم که با کمک این دو نهاد خیلی کارها میشه برای بهبود آموزش و فرهنگ  بچه ها انجام داد  . از خوشحالی تو پوست خودم نبودم . اصلا همه چی درباره مشکلاتم یادم رفته بود دراون لحظات .  همه چیز مثل رویا بود . موقع خواب دوباره  به یاد مشکل خودم افتادم . البته فقط به یادش افتادم بدون هرگونه نگرانی . صبح که از خواب بیدارشدم به خودم گفتم  واقعا خدا انرژیهای همسو رو به هم پیوند داده ؟ یعنی دارم به آرزوهام میرسم ؟  یعنی میشه برای کاهش بزهکاریها ، و نابسامانی های فرهنگی در اون منطقه باکمک مسجد و بسیج کارهای ماندگاری کرد ؟ هنوز از خونه بیرون نرفته بودم که از بانک زنگ زندند و گفتند مجوز وام شما اومده .  خدایا بازم خودت وارد ماجرا شدی . همیشه همینجور حلال مشکلاتم بوده .امکان نداره بگذاره  گره ای بازنشده  سر راهم باقی بمونه .  باور کنید فقط کافیه از ته دل به بزرگیش تکیه کنیم  . با تمام وجود و بدون ذره ای تردید .

بهترین ها را برای کودکان سرزمین مان آرزومندم  

 هیچ چیز در این دنیا از نظر خدا پنهان نمیمونه . این رو همه ما بارها به زبان میاریم . اما این که برات بارها اتفاق بیافته و کاملا لمسش کنی یک لذت دیگه ای داره . در جریان انتخابات شورای شهر و در یکی از جلسات تبلیغاتی  اتفاقی برام افتاد که  بیش از همیشه  شکر گذار  خدا شدم . پاسخ  یک تلاش ناموفق سال 78 رو  امسال گرفتم . کاری در زمینه  بهبود آموزش کودکان پیش ازدبستان درحاشیه شهر ( منطقه 2000 و تپه الله اکبر )

باورکردنی نبود.  اما وقتی از ته دل رسیدگی به یک ماجرا رو به خدا بسپاریم  مطمئن باشیم که شاید زمان زیادی صبر لازم داشته باشه اما جوابش رو درهمین دنیا از خدا میگیریم . بزودی ادامه اون تلاش رو دوباره از سر میگیرم . بهترین ها رو برای کودکان سرزمینم خواهانم . شادی ، رویا و آموزش حق همه کودکان است .

امروز  روزم نبود

امروز از قضاوت بسیار غیر منصفانه اش دلم گرفت  . تا همین الان هم حس و حالم عوض نشده . شاید هم چون امروز مریضم کلامش اینقدر تاثیرگذار بوده برام . نمیدونم . به هر حال که تاثیر غیرمنتظره ای برام به همراه داشت .  اما میدانم  بدترین رنجشها هم با طلوع خورشید روز بعد فقط به یک خاطره تبدیل میشه برام و رد پایی  در رفتارو عملکردم نخواهد داشت .

آغا

( آغا )،  دقیقا با همین تلفظ  ،  صداش میزدند . پیرمرد بسیار دوست داشتنی  با چشمهای آبی که معلوم بود جوونی هاش حسابی خوش تیپ و دختر کش بوده . همیشه سربسر ( ننه ) میذاشتیم که  ( چه جوری تورش کردی ؟ )  و هر دو تا شروع میکردند به داستان سرایی های شیرین و شنیدنی که باعث شادی وخنده جمع میشدند .   پدر شوهر خواهرم بود . اما صد سال عمر پدرم باشه ، رابطه پدر و فرزندی که با من داشت با هیچکدوم از بچه هاش هم نداشت . خیلی صمیمی بودیم  و درد دلهاش روهم با من داشت . تابستونها میرفتیم  چهار محال وبختیاری خونه اونها . خونه بزرگ و حیاط قشنگی داشتند . و قلب بزرگتر از خونه شون .  دوستش داشتم و روزی که شنیدم فوت شده خدا میدونه چقدر  و تا کی به هم ریختم .

    دیشب  خیلی از دیدنش خوشحال شدم . مثل همیشه مهمون نواز و خونگرم بود . در یک خونه بسیار بزرگ با اتاقهای زیاد و حیاط بزرگ و سرسبز .  بهش گفتم : خوش به حالتون . چه جای خوبی . با صفا و قشنگ . خوش آب و هوا .

یک نفر دیگه هم کنارش بود که یادم نمیاد کی بود . شاید  شوهرخواهر خدا بیامرزم بود .   جمله ام که تمام شد سرش رو گرفت بالا و گفت  :  هر وقت دلت خواست پاشو بیا . اینجا که اتاق زیاد داره . اصلا تابستون اون گرمای بندر رو رها کن و بیا اینجا . 

- جدی ؟ میتونم بیام ؟

همین موقع یادم اومد که فوت شده و بهش گفتم ولی شما که فوت شدین ؟ چه جوری بیام اینجا ؟

و اینبار این من بودم که با تمام شدن جمله ام از خواب پریدم ...    حالا نمیدونم واقعا تابستون دارم میرم ؟

   بهانه دیگه سراغ وبلاگ من نمیاد . فکر کنم نا امید شده از دیدن پست جدید  و به روز شدن این صفحه .

این روزها پر از ماجرا وپر از حس نوشتنه  ذهنم . بخصوص ماجرای وام گرفتن از بانک که داستانی شده برای خودش خواندنی و شنیدنی . و ماجرای انتخابات شورای شهر .   اما مجالی  ندارم برای نوشتن .نقدا این اشاره باشد تا بعد .. 


5

 تماس گرفتم ولی ظاهرا پیغام را نرساندند . فقط میخواستم  آدرس سایت مجله سامی را بدهم .

چرا امروز این رنگی شده ؟

امروز از اول صبح پر از تنش گذشت . صبح زود بیدار شدیم دیدیم آب ساختمان قطع شده . تمام کارهامون لنگ شده بود . یکی تو دستشویی گیر کرده بود .یکی تو آشپزخونه . بالاخره با پیگیری از طریق نگهبان معلوم شد چون منبع ساختمان سوراخ شده ( البته چندماه پیش هم همین رو گفتند ) مجبور شدند شیرفلکه رو ببندند . اعتراض کردیم که پس این شارژ رو برای چی میگیرید؟ من کمتر اما پسرم به شدت برخورد کرد باهاشون . سه ربع ساعت معطل شدیم تا مشکل حل شد .
از خونه اومدم بیرون دعا میکردم بقیه روز به خوبی وخوشی بگذره . تمام مسیر اسکله شهید رجایی رو مجبورشدم گرما تحمل کنم چون کولر ماشین درست اول راه خراب شد .
رسیدم در اسکله دست کردم تو کیفم که کارت تردد رو به مامور گارد نشون بدم . کارت تو جیب کیفم بود واز شب قبل چند کارت تبلیغاتی یکی از کاندیداهای شورای شهر روی کارتم بود . حدود هفت تا هشت تا . با یک دستم کارتهای کاندیدا رو برداشتم وبا دست دیگه کارت تردد روبه مامورگارد نشون دادم . با اینکه کارتها هنوز تو حریم کیفم بود و حتی بیرون هم نیاورده بودم اما مامور گارد که سرش رو ازپنجره ماشین آورده بود داخل و رسما خیره شده بود به داخل کیفم . به کارت ترددم اعتنایی نکرد و گفت این کارت رو نمیخوام اونهایی که تو کیفت گذاشتی بده . جواب دادم اونها رو برای چی میخواین ؟ با خنده تمسخر آمیز و خوشحالی که انگار دزد گرفته سری تکان داد و گفت برای چی میخوام ؟ الان میفهمی . به راننده گفت بزن کنار ماشین رو . برخوردش اینقدر خام و زننده بود که اگه تو شرائط عادی بودم باز هیچی ، تحمل میکردم . اما با اون روحیه خراب حوصله این برخوردها  را دیگه نداشتم . به راننده گفتم آقا بزنید کنار لطفا . مامور گارد اومد کنار ماشین . پیاده نشدم . شیشه ماشین رو کشیدم پائین . گفت کارت ها رو بده . بهش دادم . گفت کیفت رو باید بگردم . دیگه بد جوری جوش آوردم . - شما بگردی کیف یک زن رو؟ برو یک مامور خانم بگو بیاد . کی به تواین اجازه رو داده که کیف خانم های کارمند رو بگردی ؟
 - نخیر ممنوعه تبلیغات تومحیط اسکله .
- تو من رو در حال تبلیغات گرفتی ؟ اصلا تعداد این کارت ها به تبلیغات میخوره ؟ در ثانی شما کجا اعلام کردین حمل این کارتها توی کیف یا جیب هم غیر قانونیه ؟
 - بریم پیش افسر نگهبان .
- حتما بریم . رفتیم پیش افسر نگهبان . عصبانی بودم . دیرم شده بود . اول کیفم رو دادم به افسر نگهبان وگفتم لطفا قبل از هر چیز این کیف روبگردید. افسر نگهبان پرسید چی شده وموضوع چیه . براش در حضور مامور گارد توضیح دادم . افسرنگهبان آدم مسن و با تجربه ای بود. به مامور گارد گفت بره سر پستش . اسم و فامیل و سابقه کار و هر چی لازم بود رو پرسید . و ضمن توضیح این مسئله که این افراد تازه کار هستند . بابت برخورد نادرست مامور انتظاماتش عذرخواهی کرد . رسیدم دفتر کارم . کمی که آرام شدم از دست خودم بیشتر عصبانی شدم تا اون مامور گارد تازه کار نادان .  زنگ زدم واز افسر نگهبان بابت ناروایی احتمالی اگه ازم سر زده عذرخواهی کردم . جواب داد برعکس خانم ما عذرخواهی میکنیم و مامور گارد رو هم توجیه کردیم که درست انجام وظیفه کنه .
امیدوارم بقیه روز به خوبی و خوشی بگذره خدا ........

آدم ها موج دارند

چیکار کنم . مدل من اینه . با آدم ها بر اساس حسی که بهم منتقل میکنند یا به عبارت دیگه از طریق امواجی که ساطع میکنند ارتباط برقرار میکنم . خیلی نمیشناسمش اما همون جلسه اول دیدارش ،  امواجش بهم میگه چقدر ذاتش میتونه پاک مونده باشه یا برعکس درگذر روزگار پر از خدشه و آسیب شده و زنگار گرفته . چقدر علیرغم ژستهایی که میگیره عاطفی و مهربونه یا برعکس ادایی که درمیاره مزرعه مهر و عطوفتش خشک شده . وقتی که زندگی مشترکم رو هم انتخاب کردم حسم پر از نشانه بودفقط اون موقع ها خیلی نشانه های حسی رو جدی نمیگرفتم و فکر میکردم خیلی چیزها رو میتونم تغییر بدم . با خدا هم حسی ارتباط برقرار کردم .هیچ تعلیماتی به اندازه نشانه های وجودش نتونست من روبه یقین برسونه . وقتی به دریا یا آسمون و درخت وهر بخشی از طبیعت جاندار یا غیرجاندارش نگاه میکنم و باهاشون خلوتی برقرار میکنم همه وجودم پر میشه از حضورش . از هیچ آدمی هم نمیتونم متنفر باشم چون همه زاده و بنده خودش هستند . مگه میشه خدا موجود بد بیافرینه . مثل ظرفی میمونیم که هر کدوم مون اختیاری یا اجباری محتوایی درونمون جا گرفته . اون محتوا میتونه خوب یا بد باشه اما خود ظرف نه . حتما خوبه و حتما زیباست . چون خدا زیباست .

4

 سامی چند روزپیش آدرس یک وبسایت را برایم اس ام اس کرد . احتمالا باید نشریه خودشون باشه که سردبیرشه . هنوز ندیدم این سامی را .میگه نود سالشه  که البته من باورنمیکنم یک نود ساله بتونه اینقدر فعالیت فرهنگی و مطبوعاتی فعال داشته باشه . هرچند صدا و سیما یک هندی صد و بیست ساله را نشان داد که در مسابقه دو شرکت کرده بود .  از این هندی ها همه چی بر میاد . همیشه هندوستان رو دوست داشتم از نزدیک ببینم و این همه تفاوت فرهنگی و مذهبی که  کنار هم زندگی میکنند رو ازنزدیک تجربه کنم . ملتی که حتی  فقیرهاشون هم   شاد زندگی میکنند چون اعتقاد دارند خدا اینگونه تقدیر کرده . حفظ سلام علیک با یک شخصیت فرهنگی و البته هم مذهب خودم  میتونست اگر روزی برای گشت و گذار برم اونجا راهنمای خوبی باشه برام بخصوص اینکه میگه کلی فرزند و نوه و عروس و داماد داره وخانواده بزرگی هستند . به هر حال بعد از صحبت بایکی از  دوستانم که قضاوتش این بود که درباره آدم ها پیشداوری نکن که حتما خوب هستند  ، کمی دست نگه داشتم .   شاید روزی سر فرصت درباره اش بیشتر تحقیق کنم . تا اون روز.....