بیان خاطرات واقعی ..........
دختربچه مثل هر روز که از مدرسه میامد نشست و مشقهاش رو نوشت . کلاس دوم بود. بعد از ظهر که شد مادرش رو تشویق کرد که :
- مامان بریم یه سری به بی بی نا بزنیم .
- باشه غروب می ریم.
- خب الان بریم چه اشکالی داره . من که مشقهام رو نوشتم .
و بالاخره اصرارهای دختر بچه نتیجه داد و عصر ساعت ۴ باتفاق مادر و برادر کوچکش که یکساله بود به دیدن بی بی و آبابا رفتن .
نیم ساعتی که نشستن . آبابا ( پدر بزرگ ) تعریف کرد که ظهر وقتی نوه اش رو از مدرسه میبرده خونشون با یک موتور تصادف کرده و به خیر گذشته و اتفاق خاصی برای موتوری نیافتاده.
مادر تازه متوجه شد که اصرار دخترش برای چی بوده.
- مامان جان چرا به من نگفتی؟؟ .
- گفتم دلواپس میشی . نگران آبابا هم بودم و دلم میخواست بیام سری بزنم.
اینجوری لااقل میدیدی سالمه آبابا و دیگه ناراحت نمیشدی .
مادر از این همه صبوری - درایت دخترش احساس سپاس و غرور کرد .
و به این اندیشید که در دنیای بزرگترا چه بسیار فرصتهایی که نیاز به این دو ویژگی هست و دریغ..
حالا به نظر شما در چنین شرائطی باید به کودکان / یا از کودکان آموخت ؟؟؟