دو هفته ازتاريخ  زايمانش   گذشته بود   . .........  ساعتهاي زيادي به پياده روي رفت شايد بتونه     کمکی برای وضع حملش باشه  و چه مسافت طولاني رو رفته بود كه البته بي تاثير هم نبود . شب ساعت 12  از شدت درد از خواب بيدار ميشه . پدر و مادر و بچه هاي خونه شون خواب بودن .  مرتب ميره  تو حياط قدم ميزنه  و تا صبح هيچ كس رو بيدار نميكنه .  هم خجالت ميكشيد و هم دلتنگ نبودن همسرش  بود . به هرحال ساعت 5/7 صبح به اتفاق پدر و مادر و خواهرش به بيمارستان ميرن . و به خانواده همسرش هم خبر ميدن  تقريبا دو ساعت بعد از رفتنش به بيمارستان همه دور و برش بودن خيلي از فاميلها و بستگانش و خيلي ازدوستاشون كه  كادر بيمارستان بودن ولي  دكتر ش   شيفت نبود .   تا ساعت 10 شب فقط درد ميكشه وبچه به دنيا نمياد  امپول هاي فشار هم روش اثري نداشتن  تا  اينكه بچه به حالت خفگي ميرسه  و دكتر  براي نجات جون مادر  و بچه اش كه بسيار بد حال بودن   اون  رو به اتاق عمل منتقل ميكنه تا سزارینش کنه  .

 

      صبح روز بعد دختر نازنين و كوچولويي رو در آغوشش گذاشتن  . چقدر ظريف  -  خوشگل  و آرام بود     سعي كرد بهش شير بده .شنيده بود كه شير اول مادر خيلي برا بچه خوبه .   چه دردي از ناحيه بخيه هاي سزارينش  بايد تحمل ميكرد اما مطمئن بود اين شيرين ترين درديه كه مادر  ميتونه در زندگيش تجربه كنه  . و سعي كرد بخاطر حفظ آرامش بچه هم كه شده  به نبودن همسرش  فكر نكنه . دنياي جديد

او به سينه اش چسبيده بود و با هر مكيدني لحظه اي به فك هاش كه بسيار كم توان بودن استراحت ميداد . و  مادردرحالي كه به  موهاي نرم و سياه نوزادش  چشم دوخته بود  دستهاي كوچك اون  رو در دست گرفته بود و به ارامي انگشتان  ظريفش رو نوازش ميداد .  و به  روزهاي خوشي كه از اين به بعد با اين كوچولوي دوست داشتني  خواهد داشت  فكر ميكرد .

...............