خوشبختم

 

 امروز میخوام اعتراف کنم که  احساس یک مادر خوشبخت را دارم  . خوشبختم چون بچه هام دوستهای خیلی خوبی هستند برام و در برنامه ها و اهدافشون بسیار موفق تر از خودم هستند  و  این شاخص خوبیه که  آنچه از ما به جا می ماند بهتر از خودمان باشد . در انتهای سال  دوست دارم یک بار دیگه از صمیم قلب  خدا را سپاسگزار باشم بخاطر داشتنشون . عاشقتونم بچه های عزیزم .

و همچنین احساس یک آدم خوشبخت را  بخاطر داشتن عشقهایی مثل :  پدر و مادر و خواهر و برادرهام  . بخاطر این که قلبی دارم که برای رنج و درد انسانیت می تپه  و شادی های مردم  شادم میکنه .  بخاطر این که دوستهایی دارم که قلبشون برام می تپه  و برای درد و رنجم    دردمند میشوند .  بخاطر دریا - آسمان - درخت و  خورشید عالمتاب -  مهتاب  طناز  و همه زیبایی هایی که احاطه ام کرده اند . خدایا بیشترین  سپاس  بخاطر اینکه بزرگترین عشق زندگیم فقط و فقط خودتی  خدای زیبا.

دیگه میخوام برای همیشه از زندگیم بندازمش بیرون

 

دیگه تحملش رو ندارم . ازش بیزارم . باید یک جوری از شرش راحت بشم .  ول کن نیست . سالهاست حضورش رو بهم تحمیل کرده . میدونم دوستش ندارم و از حضورش زجر میکشم اما نمیدونم چرا اجازه ادامه زندگی بهش میدم . ده بار تصمیم گرفتم  یکبار برای همیشه باهاش خداحافظی کنم . تا نصف مسیر رو رفتم  باز باهاش کنار اومدم و ساختم  . صادقانه بخوام بگم یک جورایی حس امنیت بهم میده . تا وقتی زیر سایه اش هستم  از بعضی بابت ها  راحتم  .   ولی دیگه بسه . نخواستم این امنیت رو . سال جدید باید سالی بدون اون باشه .  باید قاطعیت به خرج بدم  .  و دوباره برگردم به همون آدمی  که بودم. به گذشته های دور که مثال زدنی بودم برای همه .  سال ۹۱ سالی بدون تو خواهد بود اضافه وزن لعنتی .

افسانه سیب  از استاد محمد پوردامغانی

خود را در زمین گستراند ...
نه مصلحتی ،
 نه سازشی ،
 نه تجارتی
و نه حتی متاعی ... 
تنها خود را داشت بی هیچ خویشی !
پس خود را در زمین گستراند....
این که حالا چنین پا بر پدال گاز فشار می دهد و دندان بر لب ، بخشی از استخوان اوست ...
این که در آن شالی ، کمر راست می کند و سیگار زیر لبش را می خواهد که ببلعد ، بخشی از استخوان اوست ...
این که دل به دریا سپرده است ودر میان موجها سرگردان است ، با قایقی بی بادبان ، پی کفشک ماهی ، بخشی از استخوان اوست...
آن دخترک بر تاب ، آن پسرک در خواب ، مردی که کاهو می چیند ، زنی که شال می بافد و عروسی که ابرویش در دست مشاطه موج می گیرد ،
آن که قاصدک به باد میدهد و آینه درجام  مینهد ...
کاووس و سهراب و آرش
فرهاد و لیلی و سیاوش
همه از استخوان اویند...
خود را ذره ذره بر جهان گستراتد تا آن که  بر آن درخت ماند از او قلبی...
پس روزی یکی آمد که سیب بچیند ... آن را چید ...
با دست چپ به دهان برد ، و دندانهایش را بر آن فشرد ... طعم گس خون و عشق ،  احساس کرد کال است ... آن را به طرفی پرت نمود ، بی آن که به آن نگاهی اندازد ، و سیبی دیگر چید  !
از تمام وجود او ، تنها همین باقی مانده بود ... با جای دندانی ...
مرد آن را به طرف رود پرت کرد و  آب آن را غلطان غلطان با خود  برد ...
سی روز و سی شب و سی مهتاب گذشت ...
و او همچنان که پیش می رفت ، در کف رود به پاره سنگ های سیاه می خورد و هر ذره اش  آرام آرام جدا می شد تا ماهی گرسنه ای آن را ببلعد ...
تا آنکه ماند ،  آخرین ذره قلبش که از دست همه حلزون ها ، همه ماهی های مرکب و  همه خر چنگها  جان بدر برد  و  اینک در پشت پاره سنگی خود را پنهان می ساخت ، تا مگر روزی ، کسی او را باز یابد !

تیر ماه ۱۳۸۷

 

به بهانه عزیز

 

 صبح تان به خیر . به خصوص صبح  تو   بهانه   عزیز .  بهانه جان  شعری که در دو پست قبلی گذاشتم و متعلق است به دوست گرامی ام  آقای جوشعار  را بخوان و نظرات استادانه ات را در اصلاح و ویراستاری آن بگذار .  نگاه استادانه ات را می شناسم و یقین دارم دوست خوبم امیر هم خوشحال خواهد شد که توسط شما نقد شود .    اگر در سال جدید  بازنشسته شدم حتما برای دیدارت خواهم آمد .  

تولدت مبارک نسیم جان

 

 

 نسیم عزیزم  تولدت مبارک باشه . سبد سبد گل نثارت . دوستی و عشق تون هم پایدار باشه . سعید خیلی  خوش ذوق و عاشقه .

به خیالم .......

به خيالم تو هنوز ، همدم و مونس شبهاي مني تو غروب غربت من تو هنوزم با مني

به خيالم تو هنوز واسه من قصه مي گي از بلندي قد سرو تا ته دريا مي گي

به خيالم تو هنوز دستتو دادي به دستم

سرتو رو شونه هام

چشم من بسته تو رویا

قلب تو

تو دست من

به خيالم تو هنوز

گوشاتو دادي به حرفام

تا برات شعراي رنگي بخونم

 تا كه اون اشكاي نازت بريزه رو شونه‌هام

به خيالم تو هنوز وقت رفتن دلتو جا مي زاري ،

مي بري هوش و حواسم ، ياد تو جا مي زاري

اين شده خيال هر روز واسه من يا تو خوابم يا تو رويا

وقتي چشمام وا مي شه مي بينم تنهاي تنهام تو خونه

خيس شده كاغذ من از گريه  هام ... به خيالم تو هنوز ....

امیر جوشعار

پوست اندازی و رشد

 

 

   بهار را دوست داریم  و زمستان را نیز که هر چه طراوت و تازگی بهاری را مدیون گذشت و سخاوت او هستیم که همه نقدینگی خود را در طبق اخلاص گذاشت  تا  شکوفایی بهار را نظاره گر باشیم .  

صدای دل

 

لحظه هايي هست که دلم واقعاً برايت تنگ مي شود.
من اسم اين لحظه ها را “هميشه” گذاشته ام .......

                                                        ( صدای   دل  )

ناخوب

 

 از دیشب که  سرآغاز  خسرو و شیرین را در خمسه نظامی خواندم  و واژه  ( ناخوب ) را به جای  واژه ( بد )  به کار برده بود    به خود گفتم  چه جالب است که  از این به بعد  واژه ناخوب را بیشتر استفاده کنم .  چون هر ناخوبی  الزاما بد نیست . هست ؟

زنبق

 

درست همین نزدیکی ها
شعر ساده ات را خواندم :
غرق می شوم
غرق تماشای گل اندامی که
هر صبح نور
بر شولای تنش نازکی می افشاند و
هر شب باد
در حریر خوابش مستی می رویاند !
به رشک همه پریان
تا بدانند :
" یار پیش از حدوث
به چه کار بوده است ! "

اسفند ۱۳۹۰ استادم  ( محمد پور دامغانی )

گیاه آبزی

 

 منم که می رسدم نو به نو  ز خویش  غمی

ز دست خویش نیاسوده ام  به عمر     دمی

گیاه آبزیم ، بی بهار می رویم

مگر همان گذرد گاه از سرم بلمی

در این صحیفه رنگین و پرنگار وجود

به قدر سایه نیفتادم از سر قلمی

به کوه نیز نسنجیده ام غم خود را

هنوز با غمم ای کوه سرفراز ، کمی

چو فجر کاذبم انگار و هیچ سوی نی ام

نه در پگاه وجودی  ، نه در شب عدمی

چو موج هر چه سر خود به سنگ می کوبم

ز پای خویش فراتر نمی نهم  قدمی .

 

 استاد ( علی موسوی گرمارودی )

گاهی چقدر زود دیر میشود

 

درگذشت   ادیب  گرانقدر  ( سیمین دانشور )  خبری پر از افسوس بود برایم . روحش شاد

چه لذتی داشت شنیدن دوباره صدات هماجان

نمیدونم کلمات میتونند  نهایت شادی و شعفی که سراسر وجودم رو تسخیر کرده  بیان کنند یا نه . اما زیباترین اتفاقی که میتونست روز جهانی زن  رو برام اینقدر دلپذیر کنه و شاید بهتره بگم زیباترین هدیه ای که  روزگار میتونست در این روز بهم بده  رو دریافت کردم .  اون هم پیدا کردن یکی از دوستانی بود که سالهای سال بود توی فکرم مرورش میکردم و تو اینترنت دنبالش میگشتم   . باور کردنی نیست هنوز برام بعد از نزدیک به سی و پنج یا شش سال  بتونم صدای دوست عزیزم رو بشنوم . همکلاسی دوران دبیرستانم رو . خدای من سپاسگزارم و کاش کمکم کنی میترا و ملیحه رو هم پیدا کنم . اون موقع  همه خونه های پازلم کامل میشه . و تابلوی زیبای دوستی های پایدار و ماندگار دوران دبیرستان دوباره به تصویر کشیده میشه   .  میترا مجدی و ملیحه باستانی   .  کسی ازشون خبری داره ؟

مهمان ناخوانده  1

سلام .                                                              

امروز  دیدمت  . بهتر بگویم پیامت را دیدم . و باز بهتر است بگویم امروز به تو توجه کردم . جون قبلا هم میتوانستی دیده شوی اما با بی توجهی  از کنارت عبور میکردم  . پیامت هر چند خشونت بار بود   به هرحال نشان از این  داشت که هستی و حضور داری  .  هنوز تصمیم نگرفته ام برای شناختنت  حتی دانستن نامت تلاشی کنم .  امروز  بخشی از پیامت  رادر کوگل جستجو کردم . چندین صفحه باز شد . در تمام سایتها و وبلاگهای یافت شده   از نوشته هایت  اثری بود  . معلوم بود بی نام و نشان نیستی . برای خودت دنیایی را  به خدمت گرفته ای  .  البته  با همه  نگارنده های صاحب سبک  آشنا شدم  که نمیدانم  تو  دقیقا  کدام یک از آنهایی . اما هر کدام که باشی  برای من مهمان ناخوانده ای و قطعا عزیز هم نخواهی شد. درباره ویژگی های همه تان  خواندم  . متوجه شدم که    جوان پسند نیستید  و باز جای شکرش باقی است . چون این لحن خشنی که در پیام تو حس میشد شایسته نیست که توسط هیچ جوانی  تجربه بشود.  آنچه مسلم است  امیدوارم هر جه زودتر زندگی ام را ترک کنی  و حداقل اگر قرار است مادام العمر کنارم باشی و سهم عمرم را نصیب خود سازی   از قابل تحمل ترین  و کم آزارترین آنها  باشی .