دوست عزیزی رو دیروز تا فرودگاه بدرقه کردم  . دو یا سه ساعت بعد  باهاش تماس گرفتم با این تصور که به مقصد رسیده . با تعجب دیدم هنوز در فرودگاهه . هواپیما به دلیل نقص فنی دوباره در  مبدا نشسته بود .   و بعد از ساعتها بلاتکلیفی  بالاخره  ساعت۱۷ به مسافرها  اعلام شد پرواز ساعت ۲۱:۳۰انجام میشه .  به سمت شهر حرکت کردیم و   چند ساعتی رو  در ساحل  آرام  دریا گذروندیم تا هم غروب خورشید رو  تماشا کنیم هم وقت بگذره  . چه آرامشی . صدای امواج و نغمه مرغهای دریایی  تکمیل کننده این فضا بود . برای صرف چای  به چایخانه ای در همان نزدیکی رفتیم و در کنار ساحل چای خوردیم . عجب  فرصت  دلنشینی بود این تاخیر . 

          ساعت ۲۰:۳۰  رسوندمش فرودگاه . و برگشتم .   قرار شد پرواز که انجام بشه یک پیغام روی تلفن همراه برای من بفرسته  تا مطمئن  بشم که به مشکلی برنخورده . 

رسیدم خونه  رفتم تو تخت  خالی پسرم خوابیدم و موسیقی آرام همیشگی رو گوش دادم . تلفن رو هم گذاشتم کنارم چون منتظر تماس دوستم بودم .  اما یکهو به ذهنم رسید که براش یک پیغام بفرستم با این مضمون ( پرواز را بخاطر بسپار ) .   تو این  فکر بودم که  با همون  حالتی که تلفن همراه تو دستم بود خواب رفتم .  ساعتی بعد که از خواب پریدم و  به تلفنم نگاه کردم . پیغام داشتم  .    نوشته شده بود  ( پرواز را بخاطر بسپار   - شادمان باشید .. ).