روزی که با دوستم در چایخانه ساحلی نشسته بودیم . دو تا بچه برای فروش فالهای حافظ اومدن سر میز. 

- دشت نکردیم هیچی . بخرین .

- بخرین . فاله . دشت نکردیم .

دو تاشون پیاپی این جملات رو تکرار میکردن .خیلی عاجزانه و مصرانه .

- چند میدی؟

- ۲۰۰ تومان

دوستم یک پانصدی به یکی از اونها داد و گفت 

- خب باشه یکی بده .

- خورده ندارم . ..

-   با رفیقت نصف کن . یکی از تو  یکی از اون  بخریم .

پسر بچه پانصدی رو گرفت . و من یک فال از پسر دومی بابت بقیه پول گرفتم .

- یک فال هم تو بده و ۲۰۰ تومان از رفیقت بگیر .

- نه ۲۵۰ تومان . قرار شد نصف کنه .

 (چه حواس و هشیاری تجاری  کسب کرده )

- باشه ۲۵۰ تومان بگیر ازش .

- نخیر نمیدم ۲۵۰ تومان . مشتری خودم بود . به تو فقط ۲۰۰ تومان میدم .

 به دوستم گفتم 

- می بینید  چه  بازاری و کاسبی شدن تو این سن .؟

و حالا ما شاهد کلنجار رفتن بین اون دو تا بودیم.

بحث شون رو قطع کردم و خیلی جدی به دوستش گفتم که اگه باهاش نخوای نصف کنی از هیچ کدومتون نمیخریم چون شرط ما این بوده از اول .

بالاخره یه جوری کنار اومدن با هم و رفتن .

اما از اون روز تا الان هنوز فکرم مشغوله که واقعا جای اون دو تا بچه در این سن  تو این فضا بود/

خدا میدونه در این  میدانی که قرار گرفتن چه چیزایی دیگه یاد میگیرن . 

آیا حق اونها الان بازی - شادی - آموزش   و رویاهای کودکانه نیست ؟؟

کی و کجا باید به این بچه های کار  بها داد و فکری به حالشون کرد ؟؟موسسه پژوهشی کودکان دنیا . انجمن های منطقه ای سراسر کشور . جمعیت دوستداران کودک و ای یونیسف پرادعا پس  دارید چه می کنید این همه سال ؟؟  از بقیه متولیان بگذریم . اونها رو میدونم چه میکنن ....