سال ۷۸ بود .  خانواده چهار نفره ما ( همسرم و دوتابچه هام و من ) باتفاق خانواده عموی همسرم که در شیراز میزبان ما بودند  رفته بودیم آرامگاه سعدی . در قسمت چایخانه عمارت  حوض کوچکی هم قرارداشت که ماهیهای قرمزی در اون شنا میکردند . پسرم کوچیک بود . تی تاپ تو دستش بود و کمی از اون رو ریز کرد و ریخت برای ماهی ها .  همین موقع یک زن که با حسرت به دست پسرم خیره شده بود پس از مدتی زل زدن و سکوت  با لحن بسیار تاثیر گذاری که اصلا" حرکتش زشت جلوه نکرد  گفت :

- میشه بقیه اش دیگه نریزی تو حوض بده من ببرم برای بچه ام .

همه ساکت شدیم . اصلا" حالت چهره اش جوری نبود که طلبکارانه و یا نوعی اثر منفی  رو جلوه گر باشه  بلکه چنان اثری گذاشت که پسرم  به ناگهان تی تاپ رو بطرفش دراز کرد . و دخترم هم رفت براش یک خوراکی دیگه خرید و آورد که ببره برای بچه اش . اما دیگه بقیه عمارت پیش چشمامون رنگ باخته بود و همه به این جماعتی فکر میکردیم که چرا باید در تقسیم غذا با چند تا ماهی به رقابت بشینن .