سفر اخیری  که  به تهران داشتم مهمان مدرسه ای بودم . اون روز قرار بود شاگردای یک کلاس خودشون رو در یک دقیقه معرفی کنند . کار جالبی بود و خیلی قشنگ خودشون رو معرفی میکردند . اشکم جاری شد با دیدن اون برنامه و افتخار کردم به بچه های ایرانی . اما اشکم برای این بود که چقدر در کشورخودمون شرائط از شهری به شهر دیگه فرق میکنه . و در مقیاس شهری ، از محله ای به محله دیگه . و حتی از خانواده ای به خانواده دیگه . با دلی پر از آرزو برای بچه های شهرم برگشتم از سفر .  هر وقت این عشق و این شور در من زنده میشه انگار یادم میره بابا دیگه اون دختر چهارده ساله اول انقلاب نیستم که تازه بعد از دبیرستان یکروز درمیون جام تو نهضت سواد آموزی بود درس میدادم . و دو روز هم میرفتم جهاد سازندگی با برنامه های جهاد کار میکردم  و تازه دو روز هم بسیج برنامه داشتیم چون فعال بسیج هم بودم . از اینها بگذریم فعالیت سیاسی هم میکردم . از همه اینها گذشته شاگرد اول کلاس و معلم سرخونه کلی از هم کلاسیهام هم بودم . مطالعه یادم نمیرفت . فلسفه . اقتصاد . تاریخ . مجلات و نشریات . عضو شورای دانش آموزی مدرسه . هرجاهم حضور داشتم نقشم کاملا پررنگ بود جمعه ها هم با جهادسازندگی میرفتم اردو برای درو و لیموچینی و کار کشاورزی و هر کاری که برام تعیین میکردند . واااااااااااااااااااااااااای . خدا این انرژِی از کجا میومد؟از عشقی که به کشورم دارم . شک ندارم . عاشق مملکتم هستم و دلم میخواد بهترین ها رو براش ببینم  . اصلا بزارید خودم رو در یک دقیقه معرفی کنم . خود الانم رو .  کرنومتر رو روشن میکنم و در این یک دقیقه هر چی شد مینویسم و سر یک دقیقه هم دست از نوشتن برمیدارم .خوبه ؟ شما هم برای خودتون این کار رو انجام بدید واگه در وبلاگ من قسمت نظرها بگذارید که خیلی خوشحالم میکنید .

-چهل و نه ساله
- هنوز خودم رو متاهل میدونم
دو تابچه دارم عاشقشونم .  کلا آدم عاشقی هستم . باید عاشق کاری باشم انجامش بدم .
عاشق خلق کردن و آفریدنم . انرژی پایان ناپذیری برای کار دارم .
بهترین دوست زندگیم در خلوتم خداست
صادقم . یا نمیگم یا اگه بگم راستش رو میگم . ازدروغ قاطعانه بیزارم .
- با هر نظر مخالفی اگر بدون نقاب باهام حرف بزنه میتونم دوست باشم .

وقتم تمام شد . چه بد ........