خلوت مادر و فرزند (2)
صداي قدمهاش رو ميشنيدم . آمادگي هم كه بود از روي صداي پاهاش اومدنش رو تعقيب ميكردم و قبل از اينكه در بزنه در رو باز ميكردم و ميپريد تو بغلم . ميگفت مامان تو از كجا ميفهمي كه ميخوام در بزنم . معلم آمادگيش ميگفت تو نقاشي هاش هميشه مادرش رو با آغوش باز ميكشه كه اومده استقبالش .
امروز هم در رو كه باز كرد ديد نگام به دره و منتظر ورودش هستم . هيچ چيز به اندازه ديدن اين دو تا ميوه زندگيم خستگي رو از تنم در نمياره . همينجور كه خوابيده بودم روي فرش . دستم رو دراز كردم طرفش كه طبق معمول دست بديم به هم . از بچگيشون اين رسم خونه بوده كه دست و روبوسي روزانه يادمون نره . وظيفه نبود انگار نشون دادن دلتنگي از صبح تا اومدنشون بود كه بخصوص دل من بهش نياز داشت . دخترم كه با عشق اينكار رو انجام ميده . اما پسرم از وقتي پشت لبش سبز شده ديگه كمي زور داره براش و بعضي وقتها فقط راضي به دست دادن ميشه .و بیشتر دوست داره عواطفش رو بروز نده . این جوری مرد تره .
اما امروز كه اومد دست داد و خوابيد طوري كه سرش رو گذاشت روي زانوهاي من كه خودم دراز كشيده بودم . خيلي خسته بود .و چهره تبداري داشت .
- خوبي مامان جان ؟
- آره
- لبخندي زد و گفت
- سوپروايزر شدم .
- آفرين . بالاخره به چيزي كه ميخواستي و دنبالش بودي رسيدي.
- مثل اينكه كارهاشون زياد شده و نيرو نياز داشتن . آقاي ... رئيسمون هم اسم من رو داده
- خب خدا را شكر
- مامان يه كم مچ پام رو بمال خيلي درده
- حالت خوبه ؟ به نظرم كمي صدات گرفته.
- يه كمي احساس مريضي دارم .
- تب داري انگار
- پام درده . امروز صبح هر چي خورده بودم بالا آوردم . نميدونم چرا.
- ديروز ظهر هم كه همين جور شدي بايد بري دكتر. امروز عصر نوبت ميگيرم . براي هفته روزكاريت . چقدر كف پات زرد شده . انگار خون تو تنت نيست .
- ديشب همه بهم ميگفتن خب ديگه نوبت توه جديد اومدي ما ديگه ميخوابيم و كلي سر به سرم گذاشتن
بي سيم هم دادن به من و كارها ي سوپروايزري رو خودم انجام دادم ... ميخواستم بهت نگم ولي ديگه گفتم بگم بهتره .. فكر ميكني هنوز بي نويسم بعد يه جايي ميشنوي سوپروايزر شدم تعجب ميكني . خودم بگم بهت بهتره
- خب خوبه كه همون چيزي رو كه دوست داشتي بدست آوردي
باز لبخندي زد و گفت
- مي بيني 18 سالگي هم كار دارم هم تازه بعد از 7 ماه تونستم سوپروايزر شم ..
- آفرين حالا خدا را شكر كن . خودت رو هم چشم نزن ..صبحانه بيارم .؟
- نه . نميتونم . ميخوام برم بخوابم
- يه چاي و نون پنير لااقل بخور
- نه نميخوام
پا شد كه بره گفت
- همه اينايي هم كه گفتم الكي بود . و كلي خنديد
- واقعا"؟؟
- واقعا"
- بگو جون مامان ؟
- جان مامان ..
خنديدم و گفتم :
- پس واقعا" مريضي امروز هذيون ميگفتي تا حالا . خنديدم و ادامه دادم : آرزوهات و تخيلاتت بود. خب ان شا ا.. كه بهش برسي
رفت روي تختش خوابيد و باز گفت .
-مامان بيا دوباره پام رو بمال كه هنوز درده مچ پاهام درده از بس وايسادم ديشب . كار زياد بود .
تب داشت . ولي اخلاقش رو ميدونستم الان ديگه بايد به حال خودش ميذاشتمش بخوابه . كمي پاهاش رو ماليدم و تنهاش گذاشتم بخوابه . بدش ميومد اگه خيلي بهش توجه ميكردم . پسره ديگه . غرور مردونه داره .