صداي قدمهاش رو ميشنيدم . آمادگي هم كه بود از روي صداي پاهاش اومدنش رو تعقيب ميكردم و قبل از اينكه در بزنه در رو باز ميكردم و ميپريد تو بغلم . ميگفت مامان تو از كجا ميفهمي كه ميخوام در بزنم . معلم آمادگيش ميگفت تو نقاشي هاش هميشه مادرش رو با آغوش باز ميكشه كه  اومده استقبالش  .  

امروز هم  در رو  كه باز كرد  ديد نگام به دره و منتظر ورودش هستم . هيچ چيز به اندازه ديدن اين دو تا ميوه زندگيم خستگي رو از تنم در نمياره .  همينجور كه خوابيده بودم  روي فرش . دستم رو دراز كردم طرفش كه طبق معمول دست بديم به هم . از بچگيشون اين رسم خونه بوده كه دست و روبوسي روزانه يادمون نره . وظيفه نبود انگار نشون دادن دلتنگي از صبح تا اومدنشون بود كه بخصوص  دل من بهش نياز داشت . دخترم كه با عشق اينكار رو انجام ميده . اما پسرم از وقتي پشت لبش سبز شده ديگه  كمي زور داره براش و بعضي وقتها  فقط راضي به دست دادن ميشه .و بیشتر دوست داره عواطفش رو بروز نده . این جوری مرد تره . 

اما امروز كه اومد دست داد و خوابيد طوري كه سرش رو گذاشت روي زانوهاي من كه خودم دراز كشيده بودم . خيلي خسته بود .و چهره تبداري داشت .  

-          خوبي مامان جان ؟

-          آره

-          لبخندي زد و گفت

-          سوپروايزر شدم .

-          آفرين . بالاخره به چيزي كه ميخواستي و دنبالش بودي رسيدي.

-          مثل اينكه  كارهاشون زياد شده و نيرو نياز داشتن . آقاي ...  رئيسمون هم  اسم من رو داده

-          خب خدا را شكر

-          مامان يه كم مچ پام رو بمال  خيلي درده

-          حالت خوبه ؟ به نظرم كمي صدات گرفته.

-          يه كمي احساس مريضي دارم .

-          تب داري  انگار

-          پام درده .  امروز صبح هر چي خورده بودم بالا آوردم . نميدونم چرا.

-     ديروز ظهر هم كه همين جور شدي  بايد بري دكتر. امروز عصر نوبت ميگيرم . براي هفته روزكاريت .  چقدر كف پات زرد شده . انگار خون تو تنت نيست .

-          ديشب همه بهم ميگفتن خب ديگه نوبت توه جديد اومدي  ما ديگه ميخوابيم و كلي سر به سرم گذاشتن

 بي سيم هم دادن به من و كارها ي سوپروايزري رو خودم انجام دادم ... ميخواستم بهت نگم ولي ديگه گفتم بگم  بهتره .. فكر ميكني  هنوز  بي نويسم  بعد يه جايي ميشنوي سوپروايزر شدم تعجب ميكني . خودم بگم بهت بهتره

-          خب خوبه كه همون چيزي رو  كه دوست داشتي بدست آوردي

 باز لبخندي زد و گفت

-          مي بيني  18 سالگي هم كار دارم هم تازه بعد از 7 ماه تونستم سوپروايزر شم ..

-          آفرين حالا خدا را شكر كن . خودت رو هم چشم نزن ..صبحانه بيارم .؟

-          نه . نميتونم . ميخوام برم بخوابم

-          يه چاي و نون پنير لااقل بخور

-          نه نميخوام

 پا شد كه بره  گفت

-          همه اينايي هم كه گفتم الكي بود .     و كلي خنديد

-          واقعا"؟؟

-          واقعا"

-          بگو جون مامان ؟

-          جان مامان ..

 خنديدم و گفتم  :

-          پس واقعا" مريضي امروز  هذيون ميگفتي تا حالا  .   خنديدم  و ادامه دادم : آرزوهات و تخيلاتت بود. خب ان شا ا.. كه بهش برسي

 رفت روي تختش خوابيد و باز گفت .

-مامان بيا دوباره پام رو بمال كه هنوز درده مچ پاهام درده از بس وايسادم  ديشب . كار زياد بود .

تب داشت  . ولي اخلاقش  رو ميدونستم الان ديگه بايد به حال خودش ميذاشتمش بخوابه . كمي پاهاش رو ماليدم و تنهاش گذاشتم بخوابه . بدش ميومد اگه خيلي بهش توجه ميكردم . پسره ديگه . غرور مردونه داره .

خودم هم بعد از نيم ساعت استراحت دوباره رفتم سر كار .  ولي چقدر احساس خستگي و بيماري داشتم  ديشب اصلا" نخوابيدم ساعت 3 هم رفتم تو آشپزخونه مشغول آشپزي شدم براي ناهار . اما نمي شد نرم  اداره خيلي كار داشتم امروز....  و به خودم گفتم باز هم خدا را شكر