دل نوشته های شبانه ( ماجراهای کیمیا )
" یادته روزی رو که ازم خواستگاری کردی؟
- گفتی بهم علاقمندی .و...............................
- گفتم قصد ازدواج ندارم میخوام درس بخونم
- گفتی میخوای خیالت راحت بشه . صبر میکنی تا ده سال .
- گفتم توقع من اینه که زن و شوهر همیشه دوست و رفیق هم باشن .
- گفتی میمونیم دوست ورفیق .
فکر کردم . چی میخواستم از زندگی زناشویی ؟ یه درک مشترک از زندگی که داشتیم یعنی فکر میکردم که داشتیم . صداقت و رفاقت که وجود داشت . هم سطح بودن خانواده ها که بودن . اهل مشروب نمیخواستم باشه همسر اینده ام که نبودی . البته بعدها که شروع کردی گفتی حالا دیگه سیاست نیست تو زندگیم میخوام بخورم تا حالا هم بخاطر عقاید سیاسیم نمیخوردم . یادت میاد که ؟ میدونستم که زن و مرد پا به پای هم زندگی رو میسازن میدونستم که همراه پرکاری برات میتونم باشم . خوب یه مرد هم که میاد با ۱۲ نفر بزرگتر خواستگاری یه دختر یعنی اینکه اهل این مسئولیت پذیری هست .و اون جماعت هم برای تائیدتواناییش اومدن . با خانواده ات مشکلی نداشتم . نمیدونستم که اونها نظر تو رو اجباری پذیرفتن و این تحمیل رو سر من میخوان خالی کنم که از همه جا بیخبر بود م . با خانواده ام مشکلی نداشتی . باهات مشکلی نداشتن . پدرم مخالف بود که اینقدر من محکم ایستادم که بنده خدا راضی شد و بعدش هم که جز محبت چیزی ازش ندیدی . دیدی؟؟ شخصیتت رو بعنوان دوست قبول داشتم . بیشتر از این هم دیگه سن و سالم اجازه نمیداد مسئله رو تحلیل کنم . پس روی همه اخلاق و شخصیت تو سرمایه گذاری کردم و گفتم بله . پدرم فریاد زد نشنیدم . نخواستم بشنوم .
ده سال انتظاری که وعده داده بودی شد هشت ماه . فشار پشت فشار . اعلام شده بود نامزدیمون . یاد نگرفته بودم که از اول راه وقتی داره خلف وعده میشه موضوع رو جدی بگیرم . به حساب این گذاشتم که ده سال از من بزرگتری و حق داری عجله ات بیشتر باشه . اونقدر بخاطر این ده سال تفاوت سن انتظار پخته بودن ازت داشتم که نگران چیزی نبودم . کوتاه اومدم از خواسته خودم . گفتم باشه .
همراهیت کردم . باهم خونه رو اماده کردیم . تنهات نذاشتم . یادته روزی که کف زمین رو از سیمان وگچی که بناها ریخته بودن باهم پاک میکردیم .اومدم دیدم تک و تنها داری کار میکنی . کسی کمکت نبود . گفتم انصاف نیست . کمکت دادم . یادته لحظه به لحظه کنارت بودم تا خونه رنگ خورد و موکت شد و اماده شد . درست روز قبل از جشن عروسی . تا اون موقع همراهت بودم قرار بود اونجا خونه دوتامون باشه . دلم نیومد همراهیت نکنم .از اونجا رفتم ارایشگاه که اماده بشه مقدمات اماده سازی صورتم برای جشن فردا شب . تمیزکاری های اولیه . برای اولین باربود .چقدر تغییر کرده بودم . خسته بودم از همون روز اول خسته خسته . خسته از کاری که الان میفهمم اصلامعنی اون چیزا رو نفهمیدی . اسم اون کارها همراهی بود نه وظیفه .و بعد فهمیدم اون تلاشها اخرین تلاشهایی بود که ازت میدیدم چون فقط هدفت شروع زندگی بود و دستیابی به اون چیزی که برات مهم بود . یه زن نصفه و نیمه که فقط یه نیمه برات مهم بود . این رو بعد ها فهمیدم . یه واقعیت تلخ که همه زندگیمون رو خراب کرد . یادم رفت از خرید عروسی بگم . شرائط جنگ بود و درگیریهای سیاسی . مد نبود که ادا و اطوار زیاد داشته باشن جوونها و صد جور توقع . البته بودن ادم هایی که همون روزها هم طبق میلشون وبی تفاوت نسبت به همه این ماجراهای مملکت جشن و پایکوبی های انچنانی داشتن .
گفتی اول زندگیه پولی نداری که بخوای سنگین بگیری . حق دادم بهت . از خیلی چیزا گذشتم .گفتم به خودم مگه ارزش زندگی به این تجملاته . تازه بعد با هم می تونیم جبران کنیم . بخاطر رنجهایی هم که شرائط جنگ بهمون تحمیل کرده بود توقعات رو اوردم پائین . موقع خرید با خواهر بزرگت بودم .ازم میپرسید بعد اگه میخواستم چیزی رو خریدی برام انجام میداد . عطر میخوای ؟ لباس میخوای؟ .... لوازم ارایش میخوای ؟ . این رو میخوای بخریم ؟ من چی بگم ؟؟ شرم داشتم بگم اره میگفتم نه . این شیوه رو دیگه ندیده بودم . خب اگه خریدی رسم هست که باید انجام بشه دیگه پرسیدن نداشت . ساده ترین و ارزون ترین خریدهای نصفه و نیمه رو انجام دادن . من اون روزها مفهوم این کارها رو نمی فهمیدم . وارد خونه تون که شدم و سلیقه های خریدشون رو دیدم که چه سنگ تمومی برای خودشون و دختراشون میگذارن این چیزا رو تازه فهمیدم . اما هدیه ای که مادرت با رویی نه چندان گشاده بهم داد یادته ؟ باریکترین کهنه ترین دستبندش رو که کثیف هم بود بهم داد . شب بعد از مراسم تازه دیدم شکسته س . بازم اهمیت ندادم گفتم زندگی که این نیست . خودش و اندیشه هاش برام مهمه . گفتم با کسی دارم ازدواج میکنم که یه عمر رفیق و همراه می مونیم . بماند اخم ها و قیافه گرفتن هاشون که حتی ارایشگاه هم دنبال من نفرستاده بودن . حتی خبری از گل و ماشین گل کاری شده و عکاس و... این جور چیزا هم نبود . عکاس شده بود یکی از فامیل ها تون که سه حلقه عکس عروسی هم بخاطر ناشی بودنش خراب از اب در اومد .یادته ؟ اون روز که عکاسی بهمون گفت کسی که عکس گرفته فیلم رو بد جا زده و اصلا عکسی گرفته نشده چقدر اشک ریختم . یه حلقه اش در اومد ه بود اون هم عکسهایی بی کیفیت و خیلی خراب نه خانواده اصلی من بودن ونه خانواده اصلی تو . مخالفت هاشون رو به بدترین شکل ممکن نشون دادن . از همون صبح عروسی . یادته ؟ کم سن و سال بودم . جه میدونستم معنی این کار ها رو . بعدها فهمیدم . با اینحال احترام گذار بودم . بقول خودت ظریف و عروسکی هم بودم . شب عروسی هم که همه میگفتن خیلی قشنگ شده بودم . مثه همه عروسها . تازه با 45 کیلو وزن و 18 سال و ششماه سن . با یه دنیا مهربونی و پاکی نیت که خاص همون سن بود اون هم برای دختری که تا اون موقع همه عشقش کتابهای درسی اش بود و تو اولین مردی بودی که راه پیدا کرده بود تو ذهن و دلش . امیدوار و پرانرژی برای زندگی . اینها رو میگم که یادت بیاد اینجوری که دارم از پیشت می رم نبودم . یادته ؟ "