آشنایی با  فرهنگنامه کنایه

 

 به دنبال مفهوم عبارتی در کتاب فرهنگنامه کنایه می گشتم . برخود واجب دانستم که در وبلاگ به معرفی این کتاب جالب بپردازم .

 فرهنگنامه کنایه

به انضمام گفتارهایی در باب کنایه و حدود هفت هزار کنایه  از زبان و ادب فارسی با شواهد و امثال

تالیف : دکتر منصور میرزا نیا

ناشر : انتشارات امیر کبیر  چاپ دوم :  سال ۱۳۸۲

قیمت : ۵۰۰۰۰ریال

مندرجات کتاب :

مجموعه ای از کنایه ها بر اساس حروف الفبا  با معانی و  آوردن مثال و نمونه و معرفی منبع  مثال و نمونه ذکر شده . 

ضمائم : روش تحقیق

دیباچه ای بر علم  بلاغت - پیشگفتار - کنایه - چرا کنایه؟ تقسیم بندیهای کهن کنایه - کنایه در قلمرو زمان - ژرفا شناسی کنایه - ساختار دستوری کنایه - واژگان کنایه - مجاز و کنایه - استعاره نه کنایه - کنایه های ویژه - یک کنایه چند مفهوم - -  یک مفهوم چند کنایه - فهرست منابع .

نمونه هایی از کتاب :

آب آتش رنگ :

کنـ : شراب لعلی - شراب سرخ

زخاک افسرده تر از باد سرگردانترم صائب

علاج درد من  از    آب آتش رنگ    می آید

                                               صائب /۴۴۰/ غزل۱۳۹۷

آب آتش زده

کنـ : اشک

آب آتش زده کز دیده  دود سوی دهان

تنگنای نفس از   موج شرر   می بندم

                                            خاقانی / ۵۴۱

ما مالک اشتباهات و معایب  خودمون نیستم پس ازشون دفاع نکنیم

 

موافق هستید پست قبلی رو تعمیم بدیم .  حق اشتباه کردن  رو نه تنها برای کودکان برای  خودمون و اطرافیانمون هم قائل باشیم . در هر سنی .  بپذیریم که اشتباه کردیم . فضا رو طوری فراهم کنیم که امکان اعتراف به اشتباه وجود داشته باشه . به جای سرزنش کردن در پی کمک برای جبران اون باشیم . و باور کنیم که ما مالک معایب و اشتباهات خود نیستم که اونها رو حفظ کنیم   نگهداری کنیم و یا پنهانشون کنیم و ازشون دفاع کنیم . اونها زائده هایی هستند که اگر جداشون نکنیم  بزرگ و بزرگ تر می شن و امکان رشد  و حرکت واقعی رو از ما می گیرن . پس با شناسایی اونها و حذف شون از پیکره روح و روانمون خودمون رو آنجنان سبک بال کنیم که بتونیم بر فراز آسمون زندگی پرواز کنیم و از چشم اندازهای زیبا و دلنواز یک زندگی سالم و شفاف لذت ببریم .  

پرهیز از احساس گناه

 

 به کودک احساس گناه ندهید  . کودک حق دارد در انجام کارهای مختلف به اندازه ی شما مهارت نداشته باشد . چون او تجربه ی شما را ندارد . به کودک اجازه بدهید خطا کند . فقط در کنار او باشید تا به خودش آسیب نرساند . پس از هر اشتباه او را کمک کنید تا از کار انجام شده درس بگیرد   چگونه میتواند در آن کار ماهر تر شود ؟

                                                                              ( الگوی کودک سالم )

 نکته

 

 

بسیاری از انسانها از جنبه ی قد و وزن بزرگ می شوند و در زندگی کارهای مختلف و مهمی نیز انجام می دهند . متاسفانه گروهی از انسان ها فقط در این مرحله ازز رشد باقی می مانند . افرادی که در بزرگسالی خود خواه اند و مرتب به دنبال مطرح کردن خود هستند کسانی هستند که در کودکی این حمایت ها را از والدین خود دریافت نکرده اند .

   از آنجایی که این بخش می بایست شکل می گرفت و هنوز شکل نگرفته است این انسان ها به شکل مرضی در بزرگسالی سعی می کنند  تا از طریق خودخواهی و یا از طریق اعمالی که به مطرح کردن خود می رسد دست یابند .

  به عبارت دیگر از آنجا که هویت شخصی آنها در دو سال اول زندگی شکل نگرفته و یا از آن گذر نکرد ه اند  فرد سعی می کند این هویت را در بزرگسالی برای خود به دست بیاورد . طبیعی است این اتفاق در بزرگسالی جنبه ی بیمارگونه به خود پیدا می کند .

 

                                                                                 از کتاب ( الگوی کودک سالم )

گزیده هایی از  کتاب  "  آشنایی با  نقد ادبی "   نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

نقد ادبی چیست ؟

      نقد ادبی که از آن میتوان به سخن سنجی و سخن شناسی نیز تعبیر کرد  عبارتست از شناخت ارزش و بهای آثار  ادبی و شرح و تفسیر آن  به نحوی که معلوم شود  نیک و بد آن آثار چیست  و منشاء آنها کدام است .

در تعریف آن بعضی از اهل نظر گفته اند که  " سعی و مجاهده ایست عاری از شائبه اغراض و منافع  تا بهترین چیزی که در دنیا دانسته شده است و یا به اندیشه انسان در گنجیده است شناخته گردد و شناسانده آید ".

 و البته این تعریف که  ماتیو آرنولد نقاد و شاعر انگلیسی ایراد کرده است  هر چند شامل نوعی از نقد ادبی هست حد و تعریف درست و جامع و مانع نقد ادبی نیست  چون غایت و فایده نقد ادبی تنها آن نیست که نیک و بد آثار ادبی را بشناسد بلکه گذشته از شناخت نیک و بد آثار ادبی  به این نکته هم نظر دارد که قواعد و اصول یا علل و اسبابی  را نیز که سبب شده است اثری درجه قبول یابد و یا داغ  رد بر پیشانی آن نهاده آید  تا حدی  که ممکن  و میسر باشد تحقیق بنماید  و بنابر این  واجب است که نقد ادبی  تا جائی که ممکن باشد از امور جزئی  به احکام کلی نیز توجه کند و ازین را تا حدی هم  به کسانی که مبدع و موجد آثار ادبی هستند فایده و مدد برساند و لااقل کسانی  را که درین امور تازه کار و کم تجربه اند در بیان مقاصد کمک  و راهنمایی کند و آن کسانی را هم که جز التذاذ و تمتع از آثار ادبی هدف و غرض دیگر ندارند  توجه دهد که ازین آثار چگونه  میتوان لذت کامل برد  و از هر اثری چه لطائف و فوائدی میتوان توقع داشت .

  کلمه نقد خود در لغت به معنی  " بهین چیزی برگزیدن " و نظر کردن است در دراهم تا در آن به قول اهل لغت    سره  را از نا سره  باز شناسند .  معنی عیب جویی نیز  که از لوازم  " به گزینی "  است  ظاهرا" هم از قدیم در اصل کلمه بوده است .  و به هر حال از دیر باز  این کلمه در فارسی و تازی  بر وجه مجاز در مورد شناخت محاسن و معایب کلام به کار رفته است چنانکه  آن لفظی هم که امروز در ادب اروپایی  جهت همین بمعنی به کار می رود در اصل به معنی   رای زدن و داوری کردن است  و شک نیست که رای زدن و داوری کردن درباره امور و شناخت  نیک  و بد  و سره و ناسره  آنها مستلزم معرفت درست و دقیق آن امورست و ازینجاست که برای نقد ادبی  مفهومی وسیعتر و تعریفی جامعتر قائل شده اند و آن را شناخت آثار ادبی از روی خبرت  و بصیرت گفته اند .

  بخش هایی دیگر از این کتاب ارزشمند در پست های بعدی خواهد آمد . 

گزیده هایی از کتاب پیامبر  نوشته جبران خلیل جبران

 

فرزند

 

آنگاه زنی کودک به بغل گفت : با ما از فرزندان سخن بگو .

و او گفت :

فرزندان شما   فرزندان تان نیستند .

آنان پسران و دختران حسرت زندگی اند . برای خود زندگی .

آنان با پیوند شما می آیند   اما  نه  از شما .

و هر چند با شمایند   از آن شما نیستند .

 میتوانید عشق خود را به آنها ببخشایید اما اندیشه هایتان را نه . زیرا آنان اندیشه های خود را دارند .

میتوانید اندام شان را سکنی دهید . اما روح شان را نه .

زیرا که روح آنان  در خانه فردا سکنی گزیده است  که به دیدار آن نمی توانید رفت حتی در رویاهایتان .

میتوانید تلاش کنید چون آنها باشید  اما مکوشید آنان را چون خود کنید .  زیرا زندگی نه باز می گردد و نه در دیروز درنگ می کند .

شما کمانهایی هستید که فرزندان تان  چون تیرهای زنده از آنها به پیش ارسال شده اند .

کمانگیر در دورهای بی پایان هدف را می بیند و قدرتمند می خماندتان تا تیرهایش چابک و دور روند .

بگذارید خم شدنتان در دست کمانگیر با شادمانگی همراه  شود .  زیرا او چنان که تیر پران را دوست دارد کمان استوار را نیز دوست می دارد .

گزیده هایی از  عاشقانه های  پائولو کوئیلو

 

 آنجا که امکان نفرت هست  امکان عشق هم هست  فقط کافی است از میان این دو یک را انتخاب کنیم .

مهمترین درسی که باید به یکدیگر بدهیم  آموختن عشق ورزیدن است . 

اگر حقیقتا قصد دارید عشق ورزی را بیاموزید  یاد بگیرید که آزاده باشید .

عشق نه بزرگ است  نه کوچک  . عشق فقط عشق است .

عشق یعنی خدا  و مرگ به معنای آن است  که یک قطره از این عشق به سرچشمه اش بازگردد.

تنها وظیفه انسان  عشق ورزیدن است .

انباشتن عشق یعنی  شانس   و انباشتن نفرت  یعنی مصیبت .

عشق بردبار است . عشق مهربان است . عشق در آتش حسد نمی سوزد . عشق نفع خویش را خواهان نیست . عشق خشم نمی گیرد .

خدایا به ما نشان بده که چگونه  خویش را دوست بداریم .

خدایا ما را ملزم کن تا در طلب عشق دیگران باشیم .

 

شما جه تفسیر میکنید این اتفاق جالب رو

 

الان درست نزدیک به دوماهه که یک ماجرای جالب  دست از سرم بر نمی داره .

ببینید چه به ساعت موبایل چه به ساعت لپ تاپ و چه به ساعت ماشین نگاه کنم  بطور تصادفی و بدون استثنا  این  ساعتها رو میخونم .

۱۲:۱۲   -  ۱۴: ۱۴ - ۲۱:۱۲-  ۲۱:۲۱  - ۱۱:۱۱ - ۱۳: ۱۳ - ۱۳:۳۱ - ۰۱:۰۱ - ۰۸:۰۸ - ۱۹:۱۹- ۰۰:۰۰

۱۰:۱۰ - ۱۰:۰۱ - ۱۱:۵۵ -   ۰۰:۲۲  - ..................

خلاصه خسته تون نکنم  بدون استثنا اعداد جور و جفت رو شکار میکنم . از این اعداد که میگذرم باز پنج دقیقه بعد برای دنبال کردن گذشت زمان ساعت های مختلف رو دنبال میکنم اما هر وقت در حال وهوای خودم هستم و تصادفی و بی هوا ساعت رو نگاه میکنم حتما این ساعتها میشه  .  من خرافاتی نیستم اما اخه تصادف یکبار دوبار  ده روز  بیست روز  نه دوماه بدون وقفه .  هیچ قضاوتی نمی کنم . اما شما تفسیر کنید این اتفاقی که واقعا دست بردار نیست . خودم هم موندم که چیه موضوع . اگه تمرکز گرفتن و فکر کردنه به این موضوع و به همین دلیل هی داره تکرار میشه برام خب خواهش میکنم مدتی تمرکز کنید و هی به این موضوع فکر کنید اگر برای شما هم پیش اومد به من بگید لطفا " . یا اینکه تعبیرهای خودتون رو برام بنویسید اگه تجربه ای دارید در این زمینه . یا دلیل علمی ممکنه داشته باشه . نمیدونم . گیج شدم . دیگه تصمیم دارم اصلا به ساعت نگاه نکنم .

شاعر

 

حلقه ای است که این جهان را با آن جهان پیوند میدهد . رود گوارایی است که ارواح تشنه از آن می نوشند .

  درختی است که کنار رود زیبایی ها کاشته می شود و میوه های لذیذی که آرزوی دلهای گرسنه است بر شاخه هایش می نشاند . 

بلبلی است که از شاخه ای به شاخه ای دیگر نقل مکان میکند و سرود دلنشینی  می خواند .

ابر سفیدی است که بر روی خط شفق پدید می آید . سپس بالاتر میرود تا چهره ی آسمان را بپوشاند و فرود می آید تا گلهای دشت زندگی را سیراب کند .

فرشته ای است که خداوند او را برای مردم فرستاد تا به آنان الهیات بیاموزد.  نور تابانی است  که تاریکی بر آن غلبه نمی کند . و آپولون خدای موسیقی آن را شعله ور ساخته است  . 

تنها ست  و سادگی را بر تن می کند  و از لطف می خورد  و در دل طبیعت می نشیند تا آفرینندگی را بیاموزد و در آرامش شب بیدار بماند و منتظر فرود روح شود .

کشاورزی است که دانه های قلبش را در کشتزار احساس میکارد و چون بذرهایش برویند انسانیت از آن تفذیه میکند .

این همان شاعر است که مردم از زندگی او بی خبرند و چون با این جهان وداع کند  و به سرزمین و وطن آسمانی اش برود او را می شناسند . او همان کسی است که از بشر چیزی جز لبخند کوچکی نمیخواهد .

 پس تا کی ای انسان ؟ تا کی ای جهان هستی از فخر خانه هایی برای آنان که خون آدم خاکی را بر خاک می ریزند می سازی ؟ چرا به کشته شدگان فخر می فروشی د رحالی که گردنهایشان را برای بندگی و بردگی خم میکردند؟

و اما شما ای شاعران . ای روح زندگی . بر نسلها غلبه یافتید و با تاج هایی از خار بر خار مغیلان غرورپیروز گشتید و مالک دلها شدید  در حالی که هیچ پایانی برای ملک تان نیست .

                                                        کتاب   اشکی و لبخندی     از جبران خلیل جبران

 همه با هم به مدرسه برویم ..

 

"  کاش پدر - مادر و مادربزرگ به یک مدرسه میرفتند و در آنجا زبان خواهر کوچولوها را یاد می گرفتند .  کاش وقتی پدر خسته است  با صدایش ما را نترساند . و مادر وقتی عصبانی است نه گوش مرا بگیرد و نه بچه را تکان تکان بدهد . کاش مادربزرگ وقتی دلگیر است  لالایی بخواند  بچه را روی پاهایش ننو   کند و با قصه های آدم های خوب  خانه را آرام کند .   کاش کمربندها و خط کش ها همیشه سرجایشان باشند  و دستها توی جیب  برای در آوردن آب نبات  . کاش همه دهانها شیرین شوند .کاش . "

                                                                  " عشق سوم "

                                                                                                     

مرا اسباب کشی نکنید

 

آدم گنده ها مرا نیز مثل اسباب هایشان  اسباب کشی می کنند . آنها رختخوابم را عوض می کنند . خانه ام را عوض می کنند . جای کیف و کتابم را عوض می کنند . در گوشتان می گویم .. حتی مادرم را گاه عوض می کنند . آنها به خودشان حق می دهند  مرا مثل یک زندانی  از زندانی به زندان دیگر ببرند  و هیچ وقت کسی از من نمی پرسد  چه چیزهایی دوست دارم و از چه چیزهایی بدم می آید . من خیلی دلم گرفته است . همیشه برای یک مادر خوب نامه می نویسم اما صندوق پست به نامه های من محل نمی گذارد . زیرا من آدرس آدمهای خوب را ندارم .  نامه هایم را پنهان می کنم تا روزی آنها را پست کنم . اما همیشه یک غریبه  آنها را پیدا میکند و بی اجازه من آنها را برمیدارد .

          دیگر نامه هایم را تنها در قلبم می نویسم . چون زیر بالش  زیر تشک  توی گنجه و زیر فرش موش دارد  و این موشها را هیچ قاضی ای محاکمه نمی کند .  برای یک قاضی خوب نامه می نویسم .

خانه ام را به من نیز بدهید .  من میدانم  این نامه آدرس لازم ندارد . آن را پست می کنم .

 

                                                                               از کتاب "  عشق سوم  "

همدلی

 

   "  بساط فروشنده به وسیله دو نفر استوار شده بود که یکی عرب زبان بود و دیگری به زبان اسپانیایی تکلم میکرد  با این وجود  این دو نفر کاملا و به راحتی همدیگر را درک میکردند  . به خود گفت  بیان دیگری وجود دارد که فراتر از کلمات است . این تجربه را باگوسفندهایم داشتم و حالا هم با انسانها  آن را تجربه میکنم .   "

                                                                    کتاب کیمیاگر

بیان ماجرای زنی دیگر  

 

می گفت که : 

."  .تصمیم گرفتم   با اطمینان بیشتری  قدم بردارم .  البته باز هم بعنوان یک راه حل دیگه شاید این بار بعد از جدایی سرش به سنگ بخوره و درست و حسابی تجدید نظر کنه  . بدون هر گونه عذاب وجدانی  تصمیم گرفتم چون شک ندارم که بیش از هزار راه رو برای حفظ و هدایت زندگیمون رفته بودم حالا این هم باشه بعنوان اخرین راه ویژه.

   اگه سماجتی بود برای حفظ اون زندگی برای این بود که اولا دوستش داشتم و دارم و تاابد هم خواهم داشت خودش رو دوست دارم  نه بدیهای رفتاریش رو . نه بد مستی هاش رو .  باید هزار راه رو میرفتم تا اونی که دوست داشتم و تو ذهنم ازش ساخته بودم  ایجاد بشه  اگه هزارراه جواب نمیداد بعد  ناامید می شدم  . ثانیا تا اخرین توانم رو باید میرفتم  که دیگه این اخرین توانم بود . ثالثا تعصب داشتم روی  تصمیمات خودم روی اصولی که باورشون داشتم  . حاضر نبودم بپذیرم این قبری که دارم بالاسرش گریه میکنم اصلا مرده ای توش نیست . اصلا این کسی  که پیش همه خانواده یه جوری دیگه معرفیش کردم این اصول رو نمی فهمه  مهم نیست براش صد بار براش گفتی  درک نمیکنه دوستش داشتم و دارم ولی واقعیتها رو که نمیشه تا ابد ندید و انکار کرد . رفتارهاش ارزش ایثار تا ابد رو نداره. این بود که گفتم به خودم  تا پایان دوران کودکی بچه هام باید حفظش کنم این  زندگی رو به صورتی شاد  .

....... این زن اونقدر فضا رو برای بچه ها شاد نگه میداشت که اصلا نفهمن چی دارن چی ندارن . و باز هم تو اون شرائط دست رو بندازن دور گردن مامان و بگن  ما چقدر خوشبختیم  .ولی  بعد که  فهمید این قبر مرده ای توش نیست  دیگه  ترس  اومد    سراغش ..........تعصب ها ش اجازه نداد اعتراف کنه که چه غلطی کرده روزی که به مخالفت پدرش  گوش نداده و تلاش کرده برای جلب رضایت پدر و اینبار دیگه  دوران کودکی بچه ها گذشته بود  شد ه بودن   هجده ساله  و حالا بچه ها بودن که قد علم کردن  و اجازه ندادن سکوت مادر برقرار باشه و به شیوه خودشون جنگیدن. دیگه بچه نبودن هر دو تاشون  یه سر و گردن از پدر و مادر بلندتر شده بودن .............. اعصاب بچه هاش ریخته به هم محیط امن میخوان . روزهایی که الان دارن میگذرونن بغض هایی داره براشون میاره که میترسم  نتایج تلاشهای دوران کودکی شون کمرنگ بشه..  برای ایثار  هستم تا اخرش  اما ایثار هم حرمت داره  باید بدونی کجا هزینه اش میکنی .. عشق هم حرمت داره  که من  سعی کردم چشمهام رو ببندم و نثار همسری کنم که تو ذهنم هنوزازش همسری با شخصیت خیالی  ساخته بودم تا بتونم وظائفم رو انجام بدم نسبت بهش .. ولی  درست از همین  امشب که تصمیم به بریدن این ارتباط گرفتم  میفهمم  یه عمر به خودم هم دروغ گفتم  بدون هر عذاب وجدانی محکم به این حرف معتقدم الان ولی باز خوشحالم که  اون سنینی که بچه ها نیاز به ارامش و صلح و صفا و شادی داشتن به وفور در اختیارشون گذاشتم ......و هر چه رنج کشیدم پشت صحنه این لحظات شادشون   حلالشون باشه .

.من هم در یک اتاق سه در چهار بمدت یکسال و نیم زندگی کردم  اما تو همون یکسال و نیم بچه هام شاگرد اول شدن خودم دانشگاه قبول شدم و با همه نداری مالی خیلی چیزهایی رو که داشتم هزینه کردم مثل قدرت مهرورزی و عشق ورزی و لبخند زدن در اون شرائطی که رابطه ام رو باهمه فامیلم  کم کرده بودم چون امکانی برای رفت و امد نداشتم  شادی رو از بچه هام نگرفتم و جلوشون با مردی که لیاقت سلام من هم نداشت با مهربونی و محبت و بوسه و عشق رفتار میکردم .. تا بچه ها یاد بگیرن به پدر احترام بگذارن و همه 14 یا 15 بچه فامیل  لونه میکردن تو همون اتاق من و میگفتن ما میخوایم پیش زندایی بمونیم میخوایم زندایی مامانمون باشه .. نمیشه بخاطر خیلی مشکلات شادی اونها رو پایمال کنه  بچه چیزی به نام فردا نمیشناسه عمر کودکی کمه  بچه یعنی امروز برای من اولویت اونها بودن و شادیشون و اسایششون که باید  به دست مادر ایجاد بشه حتی در کمترین امکانات مادی . لحظه به لحظه درد و رنجش رو لمس کردم و گذشت کردم  اون ایثار بود نه ذلت  و گذشتن بود از همه خواسته های زنانه و انسانی.. و لبخند دریغ نشد از هیچ کدومشون . گذشت اون دوران  ولی بچه هایی با اعتماد به نفس  قوی  محکم و درس خون از همون فضا بوجود اومدن  . چرخ زندگی چرخید هر چند یکیش لنگ زد و یکیش مجبور شد سنگینی بار رو با افتخار از قدرتی که خدا بهش میداد تحمل کنه  ...... مقاومت در مقابل نابخردی های همسر ذلت نیست  .. دادن فر صته و صبوری برای  امتحان هزار راه  که شاید یکی نتیجه بده که خب از شانس بد من نداد .. هنوز دوستش دارم که دوهفته اس  تا صبح اشک میریزم بخاطر  فقط فکر این جدایی که خودش یه راه حله و شاید بشه براش یه شوک .  بدهی روحی و روانی و جسمی به این مرد که یه طرف دیگه قضیه اس ندارم و سالها عشق و محبت و توجه تمام و کمال رو بی جواب گذاشته . الان عصبانی ام  ...اما میدونم اگه روزی تصمیم بگیره بشه یه مرد به معنای واقعی و بیاد سراغم دوباره میگم اره  باهات زندگی میکنم چون دو تا یادگار ازش دارم که عاشقشونم   بی نهایت عاشقشونم و گاهی میگم مگه میشه زن  عاشق بچه هاش باشه و عاشق همسرش نباشه ؟   الان ازش دلشکسته ام  . زخم دیده ام میدونم نادانه وسهل انگار بخواد همه چی درست میشه.  هنوز دوست دارم در باز شه و بیاد بهم بگه میخواد برای درست شدن همه چی تلاش کنه و مطمئن باشین من قدرت این رو دارم که همه این سالها  روفراموش کنم  و دوباره کمک کنم برای ساختن یه کانونی که همیشه شیفته داشتنش بودم یه حضور پررنگ مردانه  یه حضور عاشق و مهربان زنانه و بچه هایی شاد  هنوز شک ندارم که دوستش دارم و اگه نداشتم همون بوی زننده  الکل روهم نمیتونستم تحمل کنم ولی برای ادامه دیگه دوست داشتن شرط کافی نیست...باید عوض کنه  شرائط خودش و زندگیش رو و  بعد برای شروع دوباره هستم با خود جدید و اصلاح شده اش. کینه ای ازش بدل ندارم چون رنگ دوست داشتن غالب تر از رنگ کینه س .  کینه از کی ؟ از کسی که دو تا بچه نازنین ازش دارم .. نه بازم منتظر میمونم حتی بعد از جدایی با امید به خدا..    "  .

 

        

 

ماجرای این زن ماجرای خیلی از زنهای جامعه ماست . غیر از اینه ؟ شاید تجربه ش کمکمون کنه

 

دل نوشته های شبانه  ( ماجراهای کیمیا )

 "  یادته  روزی رو که ازم خواستگاری کردی؟

-          گفتی  بهم علاقمندی .و...............................

-          گفتم قصد ازدواج ندارم میخوام درس بخونم

-          گفتی میخوای خیالت راحت بشه . صبر میکنی تا ده سال .

-          گفتم توقع من اینه که زن و شوهر همیشه دوست و رفیق هم باشن .

-          گفتی  میمونیم دوست ورفیق .

 فکر کردم . چی میخواستم از زندگی زناشویی ؟  یه درک مشترک از زندگی   که داشتیم یعنی فکر میکردم که داشتیم .   صداقت  و رفاقت که وجود داشت .   هم سطح بودن خانواده ها  که بودن .    اهل مشروب نمیخواستم باشه همسر اینده ام که نبودی . البته بعدها که شروع کردی گفتی حالا دیگه سیاست نیست تو زندگیم  میخوام بخورم تا حالا هم بخاطر عقاید سیاسیم نمیخوردم  . یادت میاد که ؟   میدونستم که زن و مرد پا به پای هم زندگی رو میسازن میدونستم که همراه  پرکاری برات میتونم باشم  . خوب یه  مرد  هم که میاد با ۱۲ نفر بزرگتر خواستگاری یه دختر یعنی اینکه  اهل این  مسئولیت پذیری  هست  .و اون جماعت هم برای تائیدتواناییش  اومدن .  با خانواده ات مشکلی نداشتم . نمیدونستم که اونها نظر تو رو اجباری پذیرفتن و این تحمیل رو سر من میخوان خالی کنم که از همه جا بیخبر بود م .  با خانواده ام مشکلی نداشتی . باهات مشکلی نداشتن . پدرم مخالف بود که اینقدر من محکم ایستادم  که بنده خدا  راضی شد و بعدش هم که جز محبت چیزی ازش ندیدی . دیدی؟؟    شخصیتت رو بعنوان دوست قبول داشتم .    بیشتر از این  هم  دیگه   سن و سالم   اجازه نمیداد مسئله رو تحلیل کنم .  پس روی همه اخلاق و شخصیت  تو سرمایه گذاری کردم و گفتم بله .  پدرم فریاد زد نشنیدم . نخواستم بشنوم .

ده سال انتظاری که وعده داده بودی   شد هشت ماه . فشار پشت فشار . اعلام شده بود نامزدیمون . یاد نگرفته بودم که از اول راه وقتی داره خلف وعده میشه موضوع رو جدی بگیرم .  به حساب این گذاشتم که ده سال از من بزرگتری و حق داری  عجله ات بیشتر باشه . اونقدر بخاطر این ده سال تفاوت سن   انتظار پخته بودن ازت داشتم که  نگران چیزی نبودم  . کوتاه اومدم از خواسته خودم . گفتم باشه .

 همراهیت کردم . باهم خونه رو اماده کردیم . تنهات نذاشتم . یادته روزی که کف زمین رو از سیمان وگچی که  بناها ریخته بودن  باهم پاک میکردیم .اومدم دیدم تک و تنها داری کار میکنی . کسی کمکت نبود . گفتم انصاف نیست . کمکت دادم .  یادته لحظه به لحظه کنارت بودم تا خونه رنگ خورد و موکت شد و اماده شد . درست  روز  قبل از جشن عروسی . تا اون موقع همراهت بودم  قرار بود اونجا خونه دوتامون باشه . دلم نیومد همراهیت نکنم .از اونجا رفتم ارایشگاه که اماده بشه مقدمات اماده سازی  صورتم برای جشن فردا شب . تمیزکاری های اولیه . برای اولین باربود  .چقدر تغییر کرده بودم .  خسته بودم از همون روز اول خسته خسته . خسته از کاری که الان میفهمم اصلامعنی اون  چیزا رو نفهمیدی . اسم اون کارها همراهی بود نه وظیفه  .و بعد فهمیدم اون تلاشها اخرین تلاشهایی بود که ازت میدیدم  چون فقط هدفت شروع زندگی بود و دستیابی به اون چیزی که برات مهم بود . یه زن نصفه و نیمه که فقط  یه نیمه  برات مهم بود . این رو بعد ها فهمیدم . یه واقعیت تلخ که همه زندگیمون رو خراب کرد .    یادم رفت از خرید عروسی بگم . شرائط جنگ بود و درگیریهای سیاسی . مد نبود که ادا و اطوار زیاد داشته باشن جوونها و صد جور توقع .  البته بودن ادم هایی که همون روزها هم طبق میلشون  وبی تفاوت نسبت به همه این ماجراهای مملکت   جشن و پایکوبی های انچنانی داشتن .

گفتی  اول زندگیه  پولی نداری که بخوای سنگین بگیری . حق دادم بهت  . از خیلی چیزا گذشتم .گفتم به خودم مگه ارزش زندگی به این تجملاته . تازه بعد با  هم می تونیم  جبران کنیم .  بخاطر رنجهایی هم که شرائط جنگ بهمون تحمیل کرده بود  توقعات رو اوردم پائین . موقع خرید با خواهر بزرگت بودم .ازم میپرسید بعد اگه میخواستم  چیزی رو خریدی برام انجام میداد .  عطر میخوای ؟ لباس میخوای؟ .... لوازم ارایش میخوای ؟  . این رو میخوای بخریم ؟ من چی بگم ؟؟  شرم داشتم بگم اره میگفتم  نه  .  این شیوه رو دیگه ندیده بودم . خب اگه خریدی رسم هست که باید انجام بشه دیگه پرسیدن نداشت .  ساده ترین و ارزون ترین خریدهای نصفه و نیمه رو انجام دادن . من اون روزها مفهوم این کارها رو نمی فهمیدم .  وارد خونه تون که شدم و سلیقه های خریدشون رو دیدم که چه سنگ تمومی برای خودشون و دختراشون میگذارن این چیزا رو تازه فهمیدم .  اما هدیه ای که مادرت با رویی نه چندان گشاده بهم داد  یادته ؟ باریکترین کهنه ترین دستبندش رو که کثیف هم بود بهم داد . شب بعد از مراسم تازه دیدم شکسته س . بازم اهمیت ندادم گفتم زندگی که این نیست . خودش و اندیشه هاش برام مهمه .  گفتم با کسی دارم ازدواج میکنم که یه عمر رفیق و همراه می مونیم  . بماند اخم ها و قیافه گرفتن هاشون که حتی ارایشگاه هم دنبال من نفرستاده بودن . حتی خبری از گل و ماشین گل کاری شده و عکاس و... این جور چیزا هم نبود . عکاس شده بود یکی از فامیل ها تون که سه حلقه عکس عروسی هم بخاطر ناشی بودنش  خراب از اب در اومد .یادته ؟  اون روز که عکاسی بهمون گفت  کسی که عکس گرفته فیلم رو بد جا زده و اصلا عکسی گرفته نشده  چقدر اشک ریختم .  یه حلقه اش در اومد ه بود اون هم عکسهایی بی کیفیت و خیلی خراب نه خانواده اصلی من بودن ونه خانواده اصلی تو .  مخالفت هاشون رو به بدترین شکل ممکن نشون دادن . از همون صبح عروسی . یادته ؟     کم سن و سال بودم . جه میدونستم معنی این کار ها رو . بعدها فهمیدم . با اینحال  احترام گذار بودم . بقول خودت ظریف و عروسکی هم بودم . شب عروسی  هم که همه میگفتن  خیلی  قشنگ  شده بودم . مثه همه عروسها . تازه با 45 کیلو وزن و 18 سال و ششماه سن .  با یه دنیا مهربونی  و پاکی نیت که خاص همون سن بود  اون هم برای دختری که تا اون موقع همه  عشقش کتابهای درسی اش بود و تو اولین مردی بودی که راه پیدا کرده بود تو ذهن و دلش  . امیدوار و پرانرژی برای زندگی .       اینها رو میگم که یادت بیاد اینجوری که دارم از پیشت می رم نبودم . یادته ؟  "