آغا
( آغا )، دقیقا با همین تلفظ ، صداش میزدند . پیرمرد بسیار دوست داشتنی با چشمهای آبی که معلوم بود جوونی هاش حسابی خوش تیپ و دختر کش بوده . همیشه سربسر ( ننه ) میذاشتیم که ( چه جوری تورش کردی ؟ ) و هر دو تا شروع میکردند به داستان سرایی های شیرین و شنیدنی که باعث شادی وخنده جمع میشدند . پدر شوهر خواهرم بود . اما صد سال عمر پدرم باشه ، رابطه پدر و فرزندی که با من داشت با هیچکدوم از بچه هاش هم نداشت . خیلی صمیمی بودیم و درد دلهاش روهم با من داشت . تابستونها میرفتیم چهار محال وبختیاری خونه اونها . خونه بزرگ و حیاط قشنگی داشتند . و قلب بزرگتر از خونه شون . دوستش داشتم و روزی که شنیدم فوت شده خدا میدونه چقدر و تا کی به هم ریختم .
دیشب خیلی از دیدنش خوشحال شدم . مثل همیشه مهمون نواز و خونگرم بود . در یک خونه بسیار بزرگ با اتاقهای زیاد و حیاط بزرگ و سرسبز . بهش گفتم : خوش به حالتون . چه جای خوبی . با صفا و قشنگ . خوش آب و هوا .
یک نفر دیگه هم کنارش بود که یادم نمیاد کی بود . شاید شوهرخواهر خدا بیامرزم بود . جمله ام که تمام شد سرش رو گرفت بالا و گفت : هر وقت دلت خواست پاشو بیا . اینجا که اتاق زیاد داره . اصلا تابستون اون گرمای بندر رو رها کن و بیا اینجا .
- جدی ؟ میتونم بیام ؟
همین موقع یادم اومد که فوت شده و بهش گفتم ولی شما که فوت شدین ؟ چه جوری بیام اینجا ؟
و اینبار این من بودم که با تمام شدن جمله ام از خواب پریدم ... حالا نمیدونم واقعا تابستون دارم میرم ؟