زخم ها ی کهنه   ( داستان کوتاه )

 

 

مرد باز هم حرف خودش رو تکرار کرد .

 

-          میخواین بیاین همینجا  . من از این خونه تکون نمیخورم .

-           ولی ما ۴ نفریم . ارامش همه مون مهمه .  ما هم حق داریم نظر بدیم .

-          حق دارین که بمونین  همون جایی که هستین . من همینجا میمونم .

-          مگه میشه . تو اینجا . ما اونجا؟

-          نمیخواین بیاین همینجا

-     ای با با  اگه خودم بودم که خب میومدم . بچه ها هم مهم هستن دیگه . اونها الان بالای ۲۰سال هستن  . نیازهاشون فرق کرده . من اونجا راحتم . بجه ها راحتن . تو هم بیای می بینی که اونجا بهتره برات  .   با ارتباطهای درست  و جدید  و سالم  زندگیمون بهتر میشه . همسایه های خوبی داریم . معاشرت میکنیم با هاشون . کلی همه چی تغییر.......

 مرد حرفش رو قطع میکنه :

      من نمیام . خواستی اونجا باشی  برو ولی باید جدا بشی . مگه من خلم .که پای تو وایسم ؟ چیزی که ریخته زن .. یه زن میگیرم که   بیسواد باشه .   با مستی من هم مشکل نداشته باشه ..

 

-          جدا دیگه چرا؟؟ بعد از این همه سال جدا بشم ؟ اگه میخواستم بشم که همون سالهای اول میشدم .. نیای راهی ندارم باید  بین این دو تا خونه جا به جا بشم . وقتی تو شب کاری میرم پیش اونها . هفته روزکاریت میام پیش تو .  نمیتونم که ولشون کنم بچه ها رو ..

-          همین که گفتم .

-          خب پس اینجا بیایم نباید هر شب مست کنی .

-          اون دیگه به خودم مربوطه

-          ولی به ما هم مربوطه . اسایش از ما هم گرفته میشه .

-          پس برین هر غلطی میخواین بکنین .

 

.  این لحظات زن رو رها نمیکرد .   هر شب این خاطرات رو باید مرور میکرد . نه مرور نمیکرد . میومدن سراغش .  به کارهای خونه مشغول میکرد خودش رو . باز ول کنش نبود . سراغ کتاب میرفت . تمرکز نداشت . نمیتونست .  اگه این دنیای مجازی بتونه به دادش برسه . باز هم  وبگردی ها و وبلاگ نویسی ها  داروی بهتری بود براش .  اما احساس میکرد اونجا هم غریبه است . حوصله همکارهای وبلاگ نویسش  رو سر برده بود .  آخه کی حوصله ادم مشکل دار رو داره . از شعر عشق رویا گفتن  باز یه حرفی ... باید از سعدی و حافظ و مولوی و این بزرگها  بگی تا بتونی سری تو سرها داشته باشی ... مگه مردم وقتشون زیادیه که بشینن  وبلاگ پر مشکل شخصی رو بخونن؟ . یا  دل و مغز زیادی دارن که  به این و اون اجاره بدن ؟؟. خودشون تا خرخره تو مشکل غوطه ورند .  بهتره  سر به تنهایی خودش بیاره . کجا میخواد فرار کنه ؟ اصلا از چی  میخواد فرار کنه .؟ از همه لحظاتی که  با تار و پود وجودش پیوند خوردن ؟ اخه خود فریبی تا این حد ؟. همینه . گذشته رهاش  نمیکنه . از زخم کهنه هم بد تره . زخمیه که فقط با یه خواب ابدی  درمان میشه .  یه خواب ابدی ...   دم دمای صبح بود که صدای امبولانس  محله شون رو به جنب و جوش انداخته بود . پشت پنجره ها  و  دم در و روی پشت بامها  همسایه ها  تماشا میکردن بردنش رو . همه اش ۳۷ سال داشت . خودش رو شب قبل تو کمد دار زده بود .  زن خسته از وبگردی شبانه  پشت پنجره  از حیرت خشکش زده بود .  اخه مگه میشه ؟. اون که یه لب بود و صد خنده . همین دیروز غروب در نونوایی محله دیده بودش .  به تنها  ادمی که شبیه نبود  ادم مشکل دار بود . طاقت نیاورد  رفت بیرون پیش چند تایی از همسایه ها . بعد از نیم ساعتی  برگشت  پشت میزش . باز به وبلاگش پناه اورد و  نوشت :  ( زخم ها.....

باز کن پنجره را ...

 

  در چنین تاریکی سر فرو بردن  سزاوار خورشید نیست .تاریکی  نشانی از نبود نور است مگر میشود رد پایی از خورشید باشی و این چنین دنیا را در سیاهی ها غوطه ور ببینی .. بازکن پنجره خانه ات را دوست  تا  تابش بیدریغ تو  باز هم پذیرایمان باشد ...  بگذار بر همان باورمان بمانیم که برای  حضور در اسمان ذهن دوست  نیازی نیست که رخت بسته و هجرت گزیده باشیم ..   بر این باور بمانیم که قلب مهربانت  برای  زنده ها نیز بسیار تپیده است .. پس در لحظاتی که  انتظارت را می کشیدم  چرا چنین  راندنی از خانه ات نصیبم شد ؟......

 تو باور مکن ..

 

          یادش تا ... نمیدانم تاکی بگویم .. اما یادش زنده تر از ما باد ...

 

   حال همه ما خوب است             

                                     اما تو باور مکن ....

   غم دل کندن ...

 

 

     هجرتش  آنچنان  بار غمهای دوستم را سنگین کرده  که  گوشه نشینی را پیشه ساخته است  و  دنیای خود را تیره و تار .   نه  دیداری را می پذیرد و نه به دیداری میرود ...   انتظار بیفایده است  اولویت با هجرت گزیدگان است .. میدانم اندوهبار است  دل کندن ..  اما  چرا رفتن را ضرورتا باید دل کندنی باشد؟  که گفته که هر هجرتی فراموشی میاورد و دل کندن ؟   اما دوست من میداند که این  هجرت با هجرت من همراه شد   هجرتی از دیار زندگان  و هجرتی در دیار زندگان .. براستی کدام اندوهبارتر است ؟... کدامین میزان  عدالت را می سنجد دز این میان ؟

کافی است خانه ات را عوض کنی

 

 خندید و گفت :  اگر روزی پزشک شوم و مریضی داشته باشم  که   تمام بدنش را لکه های قهوه ای رنگین کرده باشد  یا  موهای سرش ریخته باشد    و یا بلرزد و بیهوش شود و کف کند دهانش  فقط  به او میگویم .........  دارویی نیاز نداری  کافیست که خانه ات را عوض کنی   یا شاید هم خانواده ات  را .........  

گزینه   صحیح     

 

باز هم آزمون .........

   ..... اما اینبار دور از انتظار

    دو گزینه ای 

 پاسخ  را برگزیدم          

  گزینه ای یکسان  برای دو آزمون :

  •  آری 

 یکی برای پیوستن   

و دیگری   برای گسستن ............

چه غربتی است بین این دو   گزینه 

سه شنبه  ۱۸ تیرماه ۸۷

 

 

 

پایانی ناخوانده

 

 فقط  به فاصله چند ساعت .................  

انتظار به سر آمد

پیله ام در حال گسستن است

اما پروانه ای نیستم که دیگر تاب پریدن داشته باشم ....

بدون پیله هم در پیله ام خواهم زیست ..............

 

سه شنبه ۱۸ تیرماه 

ساعت : ۰۰:۰۹

گمگشته

 

 

آخرین بار نمیدانم   خود را کجا دیدم ...

 در ازدحامی بود که دستش را رها کردم

 

  و  از آن  ازدحام تا این خلوت

      ساعتهاست نرمی و گرمای دستش را در دستانم ندارم

. کجا بیابم  خود را ..

. درکدام پیچ و خم بود  که رها شد ....

  دخترکی بود پرشور

سیاهی خیره کننده  موی او  در دل شب هم متمایز بود ........

کجا بیابم اورا؟

  چه گفتی ...

 سوت قطار 

 اری    در ایستگاه قطار بود  ..

.  قطاری از واژه  .

.. همه ازدحام و خلوتم  از  ایستگاه واژه ها شروع شد ..

.  قطار رفت  و همه واژه ها را با خود برد .....

...  فقط من ماندم 

بدون خودم و بدون آن سیاهی  خیره کننده ..........

 

 

سه شنبه ۱۸ تیرماه ۸۷ 

ساعت :  ۰۰:۲۹

 

مشارکت همیشه زیباست

 

صفحه که باز شد از حضور خوشرنگ و زیبای دوست ذوق زده شدم و چقدر دلنشین بود گرمای محبتش ... سپاسگزارم .

 سرزمین دوستی

 

   در عالم دوستی  چه رنگهایی دیده می شه ؟ قرمز؟ سبز؟ نارنجی ؟ آبی ؟.....

من میگم همه رنگها . آسمونش  هر دفعه یک رنگه  همه رنگهاش هم برای مردم سرزمین دوستی ارزشمنده

  اما پر از روشناییه  پر از خورشید پر از آفتابه و شب نداره   تاریکی  نمی بینی ...........

   فقط زمانی میتونی بگی عضوی از سرزمین دوستی هستی که  همه رنگهای آسمونش رو با عشق و مهر بپذیری  همه اش دنبال آسمانی آبی  نباشی  ...

در روز سردی که مادر
نایی برای نفس کشیدن نداشت
و نه حتی قراری برای ماندن
نخستین شعرم را سرودم
" گریستم "
سخت گریستم

من به دنیا آمده بودم
و پدر
مرا بر دست برد
تا صدای گنجشکها

برگی بر دست پدر افتاد
آن را بر چشمهایش نهاد
خنک شد
بوی توت میداد

یادش آمد هرگز مجال نیافته بود
تا کودکی خویش را با رنگ گلهای باغچه قسمت کند
این بود
که به بوی گل محمدی ، به صدای گنجشک و نوازش مادر
دل بست...
تا آنکه من نطفه بستم...
و از پس انتظاری
در آن بر گ ریز
که سقا های آبی
به تماشا نشسته بودند
به دنیا آمدم
و اولین شعرم را سرودم
" گریستم "
سخت گریستم
و مادر با من
آخرین لا لایی اش را خواند :
" گریست "
سخت گریست

هرگز ندیدم او را کی بر دست بردند
و پدر نیز هرگز ندید
چون پیش از آنکه
پاییز به پایان رسد
خود را به دست باد سپرد
و مرا در پیچ کوچه غربت
با مادر تنها گذاشت

رفتنش را ندیدم
همانگونه که او آمدن مرا
چرا که نه او چشمی برای دیدن داشت
و نه من تحملی برای نگریستن ...


روزی دیگر

باران می بارید
از چشمهای من و گنجشکها

مادر نیز رفته بود...

بیست و نهم مهر 1337

محمد پور دامغانی

 قصه های تک بیتی

 قدرت عشق ( ویرایش اول )

با مشتی بر دهان بیدار  شد  به جرم اینکه زودتر از مردش به خواب رفته است و..........  کوهی از  خستگی ها را در دل شب به دست خواب سپرده است تا دمی بیاساید. هراس داشت که خواب ناز کودکانش را برهم زند ... راه زیادی  نبود تا برهم زدن آرامششان  .. فقط  به فاصله  یک دیوار   دیواری که باید امانتدار لحظات او باشد .. و محرمی باشد که ببیند و دم بر نیاورد... ... پس  فریاد نه . .. نمیخواهدخواب کودکانش را برهم بریزد...... ساعتی پیش با لالایی وقصه های   شاد به خواب فرو رفته اند ......  میدانست که میتواند چون دژی استوار  از حرمت انسانی خود دفاع کند ... اما   هر دفاعی  فریادها و نعره های مرد مستش را  رساتر میکرد . اندیشید  " این نه ... این را نمی خواهم   که  خواب کودکانم آشفته شود و  حرمتشان هم " ..  همان حرمتی که سالها برای حفظش  در چهار دیواری خانه و فراتر از آن کوشیده بود .. بر سر آن حرمت چه می آمد؟؟... بهتر بود  همه درد را در خود فرو ریزد  و   خلوت شب  را همدم خود بداند و بس ... تا فردا روز باز با  لبی خندان خوشبختی را  در پناه آغوش گرم و مادرانه اش  به آنان هدیه کند .........  صبح بخیر عزیز دلم ........ خوب خوابیدی مامان .؟؟..  و امید ..... که اگر نبود این پادزهر......

 

پس از طوفان

 

دیروز طوفانی به پا شد ... خرابی نداشت ....  عمارت  محک زده شد .. معلوم بود که زیربنا و ستونها محکم تر از آن ساخته شده اند که با این طوفانها  عمارت بنا شده فرو بریزد ... باز هم میتوان زیر این سقف  سکنی گزید و به ستونهایش در آرامش تکیه زد  .  دریا نیز دیشب با تواضع و فروتنی پس از طوفانش آنچنان آرام و بیحرکت بود که مبادا تصویر ماه را بلرزاند .

کوه آتش فشان

 

 

کوه آتش فشان  تا وقتی  فوران نکرده  آرام به چشم میاد   با صلابت   و استوار  .  ولی وقتی به هر دلیلی  فوران میکنه و گدازه هاش جاری میشه  خب به هر حال تو مسیرش خرابی هایی هم به ناگزیر به بار میاره .............   بهترین کار اینه که اون لحظه  تو مسیر گدازه هاش نباشیم  و بعد می بینیم که همین گدازه های سرد شده چقدر بی آزار و شاید هم ارزشمند باشن .... کوه نمیخواد که چنین ضایعاتی به بار بیاره ... اصلا نمیدونه درونش چه اتفاقی داره می افته و گدازه هاش چه مصیبتهایی میتونن به بار بیارن    اگه میدونست حتما فکر روزنه هایی در دل خودش میکرد که اینقدر انرژی درونش ذخیره نمونه و تدریجا ازادشون میکرد .