بیان خاطراتی از خلوت مادر و فرزند
به سرعت باد میگذره
صدای گرم بنان از تو سالن شنیده میشه . برنامه یکی از شبکه های ایرانه. تک و تنها تو اتاق پسرم پشت کامپیوترش نشستم. این فضا روزها در اختیار اونه و شبها در اختیار من . این هفته شبکاره .
چقدر زود بزرگ شدن . یکی از خونه دور شده و درس میخونه . اونهم چقدر دور . اون سر دنیا. و این یکی هم که تو هفته شبکاریش پیش میاد که دو روز نبینمش . مگر اینکه در پانچ کارت همدیگه رو ملاقات کنیم . عمر کوتاهی داره کودکی . بعد تا چشم کار میکنه همه اش جاده بزرگسالی و مسائل جدی زندگی رو پیش رو داری. جمعه ها که با همیم . اینقدر حرف برا هم داریم که بیا و ببین . میگه مامان انگار تو هم تو اداره با کسی حرف نمیزنی و حرفات رو میزاری برای من ؟
- آره خب. اونجا سعی میکنم بیشتر بشنوم و به حرفهای همکارام گوش بدم. اما گفتن حرفهام به شما یک لذت دیگه داره . همه ایام رو انتظار میکشم که بیام با شما حرفام رو بزنم. خواهرت که نیست همه سهمیه نثار تو میشه .![]()
- خب دیگه مامان خیلی بهت حال دادم که اینقدر حرفهات رو گوش دادم و باهات حرف زدم . بسه میخوام برم بخوابم. میخنده و ادامه میده : یادم باشه خانم های اداره رو دیدم بگم اینقدر به حرف بگیرنت که دیگه تو خونه حرفی نداشته باشی با من .و با خنده میره میخوابه تو اتاقش .
معمولا" این مکالمات بعد از اینکه حسابی تعریفی هاش رو میگه از محل کار و ایده هاش اینجوری خاتمه پیدا میکنه .
حسابی با کارش قاطی شده . کارش رو دوست داره و انگار که صاحب تمام وکمال کاره . تازه وقتی میاد خونه کلی از ایده ها و طرحهاش حرف میزنه . گاهی که تو فکر فرو میره ازش میپرسم :
- باز چی تو سرت داره میگذره آقای مدیر ؟
میخنده و میگه : باید بشم . یه روز باید یکی از مدیرای بزرگ اونجا بشم و کلی کارها رو که تو سرمه انجام بدم. حالا میبینی .
- ان شا اله مامان جان . از بچگی که همیشه سرگروه بودی تو کلاستون و محله . اما یادت باشه هنر مدیریت کافی نیست. باید علمش رو هم کسب کنی و حسابی مطالعه کنی . درست رو ادامه بدی .تحقیق کنی. وگرنه کم میاری. باید حرف برا گفتن داشته باشی تا رشد کنی.
- میخونم بالاخره درسم رو. ولی اول کار. بزار خیالم راحت شه از کار و درآمدم که دستم تو جیب خودم باشه . بعد سر فرصت درس هم میخونم.....
خوشحالم که از کارش راضیه . البته کار نسبتا" خسته کننده ای داره . اما مهم اینه که روح و روان اون با این تلاش ها سازگاره. کلافه میشه وقتی نمیتونه انرژیش رو صرف کنه. تا قبل از اینکه دچار وقفه تحصیلی و اون مریضی لعنتی بشه همه این انرژیش حول درس و مدرسه اش بود. اما از سال آخر دبیرستان با بروز شرائط جدید براش که غیر منتظره بود تغییر موضع داد و فکر استقلال مالی و سر کار رفتن براش اولویت پیدا کرد.
امشب انگار بند کردم به پسرم . فکر کنم چون دو روزه ندیدمش و دلم حسابی براش تنگ شده ( بمونه که دخترم هم نیست و کلی دلتنگم )
درک روحیات دختر برای مادر راحت تره چون تجربه عملی از سن و سالهای خودش داره حالا با کمی تفاوت .
اما شناخت روحیه پسر برای مادر یک تجر به جدیده . و مسیر متفاوتی داره در هر سن روحیات غریبی دیده میشه ازشون .
( چه نوای زیبایی از استاد شیدا و صدای شجریان داره پخش میشه از شبکه استانی . دستشون درد نکنه . ...)
خب دیگه دیر وقته . برم بخوابم که بازهم فردا مسیر تکراریه اسکله رو باید طی کنم و ... وصف العیش نصف العیش حرف زدن از بچه ها هم به یه شکلی بودن با اونهاست . مثل همیشه قبل از خواب میبوسمشون و تو خیالم مثل بچگیهاشون براشون قصه میگم . توی خیالم چون واقعیت اینه که سالهاست دیگه سن قصه شنیدن رو پشت سر گذاشتن و فکر کنم حالا من باید ازشون بخوام " تورو خدا بزارین مثل بچگیهاتون براتون قصه بگم بخوابین ....." یادش بخیر . چه لحظه خوشیه وقتی بچه با قصه های مامان به خواب میره و وقتی دیگه مامان قصه کم میاره به قصه های من درآوردی خودش متوسل میشه و بچه میگه مامان فکر کنم از خودت داری میسازی ها ولی خب بگو اشکال نداره
خدایا سلامتی - شادمانی و لبهای خندان نثار همه بچه های عالم کن .
خدایا کاری کن دست هیچ پدری روی مادر بچه هاش بلند نشه .
خدایا صلح ودوستی رو درهمه دنیا گسترش بده .
آمین.