کیوان
چقدر دیدنش بهم آرامش میده . چهره مهربون و آروم . بی ادعا . عاطفی و در عین حال خود دار . برعکس من که همیشه عواطفم رو بی پروا بروز میدم . امشب بعد از یکسال میومد .همه خونه مامان بودیم برای شام . خانم و بچه هاش بیست و پنجم میان از تهران . سه ساله ندیدیم خانواده داداشم رو .
راوی ۵/۴ساله حتما خیلی بزرگتر شد ه . و رانا که دیگه خانمی شده برا خودش . کلی با هم درباره دروس جدیدی که میخونه صحبت کردیم در کنار تخصص خودش که مشغوله کاره ادامه تحصیل هم میده اما ایندفعه داره مدیریت کیفیت در آزمایشگاه رو در یکی از دانشگاه های اونجا میخونه کتابهاش رو نشونم داد . کتابهای جالبی بودند . واحدهاو کتابهای درسی اش درباره استقرار استانداردهای ایزو بود و قرار شد در فرصتهای بعدی بیشتر با هم صحبت کنیم . امشب همه خیلی خیلی خوشحال بودند .
احساس میکنم بزرگترین نعمتی که خداوند در اختیارم گذاشته خانواده خوبیه که دارم پدر و مادر خوب و مهربون و باگذشت و ...... خواهر و برادرهای بسیار خوب که لحظه ای از هم غافل نمی شیم . هر روز هم که همدیگه رو ببینیم حتما از روی عشق با هم روبوسی میکنیم . نه از روی تعارفات نه بلکه انگار واقعا یک دلتنگی باعث میشه اینطور ابراز احساسات بشه .
پروردگارا بخاطر تمام این نعمت ها سپاسگزارم .