افسانه سیب از استاد محمد پوردامغانی
خود را در زمین گستراند ...
نه مصلحتی ،
نه سازشی ،
نه تجارتی
و نه حتی متاعی ...
تنها خود را داشت بی هیچ خویشی !
پس خود را در زمین گستراند....
این که حالا چنین پا بر پدال گاز فشار می دهد و دندان بر لب ، بخشی از استخوان اوست ...
این که در آن شالی ، کمر راست می کند و سیگار زیر لبش را می خواهد که ببلعد ، بخشی از استخوان اوست ...
این که دل به دریا سپرده است ودر میان موجها سرگردان است ، با قایقی بی بادبان ، پی کفشک ماهی ، بخشی از استخوان اوست...
آن دخترک بر تاب ، آن پسرک در خواب ، مردی که کاهو می چیند ، زنی که شال می بافد و عروسی که ابرویش در دست مشاطه موج می گیرد ،
آن که قاصدک به باد میدهد و آینه درجام مینهد ...
کاووس و سهراب و آرش
فرهاد و لیلی و سیاوش
همه از استخوان اویند...
خود را ذره ذره بر جهان گستراتد تا آن که بر آن درخت ماند از او قلبی...
پس روزی یکی آمد که سیب بچیند ... آن را چید ...
با دست چپ به دهان برد ، و دندانهایش را بر آن فشرد ... طعم گس خون و عشق ، احساس کرد کال است ... آن را به طرفی پرت نمود ، بی آن که به آن نگاهی اندازد ، و سیبی دیگر چید !
از تمام وجود او ، تنها همین باقی مانده بود ... با جای دندانی ...
مرد آن را به طرف رود پرت کرد و آب آن را غلطان غلطان با خود برد ...
سی روز و سی شب و سی مهتاب گذشت ...
و او همچنان که پیش می رفت ، در کف رود به پاره سنگ های سیاه می خورد و هر ذره اش آرام آرام جدا می شد تا ماهی گرسنه ای آن را ببلعد ...
تا آنکه ماند ، آخرین ذره قلبش که از دست همه حلزون ها ، همه ماهی های مرکب و همه خر چنگها جان بدر برد و اینک در پشت پاره سنگی خود را پنهان می ساخت ، تا مگر روزی ، کسی او را باز یابد !تیر ماه ۱۳۸۷
