منم که می رسدم نو به نو  ز خویش  غمی

ز دست خویش نیاسوده ام  به عمر     دمی

گیاه آبزیم ، بی بهار می رویم

مگر همان گذرد گاه از سرم بلمی

در این صحیفه رنگین و پرنگار وجود

به قدر سایه نیفتادم از سر قلمی

به کوه نیز نسنجیده ام غم خود را

هنوز با غمم ای کوه سرفراز ، کمی

چو فجر کاذبم انگار و هیچ سوی نی ام

نه در پگاه وجودی  ، نه در شب عدمی

چو موج هر چه سر خود به سنگ می کوبم

ز پای خویش فراتر نمی نهم  قدمی .

 

 استاد ( علی موسوی گرمارودی )