گیاه آبزی
منم که می رسدم نو به نو ز خویش غمی
ز دست خویش نیاسوده ام به عمر دمی
گیاه آبزیم ، بی بهار می رویم
مگر همان گذرد گاه از سرم بلمی
در این صحیفه رنگین و پرنگار وجود
به قدر سایه نیفتادم از سر قلمی
به کوه نیز نسنجیده ام غم خود را
هنوز با غمم ای کوه سرفراز ، کمی
چو فجر کاذبم انگار و هیچ سوی نی ام
نه در پگاه وجودی ، نه در شب عدمی
چو موج هر چه سر خود به سنگ می کوبم
ز پای خویش فراتر نمی نهم قدمی .
استاد ( علی موسوی گرمارودی )
+ نوشته شده در بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط
|