می گفت که : 

."  .تصمیم گرفتم   با اطمینان بیشتری  قدم بردارم .  البته باز هم بعنوان یک راه حل دیگه شاید این بار بعد از جدایی سرش به سنگ بخوره و درست و حسابی تجدید نظر کنه  . بدون هر گونه عذاب وجدانی  تصمیم گرفتم چون شک ندارم که بیش از هزار راه رو برای حفظ و هدایت زندگیمون رفته بودم حالا این هم باشه بعنوان اخرین راه ویژه.

   اگه سماجتی بود برای حفظ اون زندگی برای این بود که اولا دوستش داشتم و دارم و تاابد هم خواهم داشت خودش رو دوست دارم  نه بدیهای رفتاریش رو . نه بد مستی هاش رو .  باید هزار راه رو میرفتم تا اونی که دوست داشتم و تو ذهنم ازش ساخته بودم  ایجاد بشه  اگه هزارراه جواب نمیداد بعد  ناامید می شدم  . ثانیا تا اخرین توانم رو باید میرفتم  که دیگه این اخرین توانم بود . ثالثا تعصب داشتم روی  تصمیمات خودم روی اصولی که باورشون داشتم  . حاضر نبودم بپذیرم این قبری که دارم بالاسرش گریه میکنم اصلا مرده ای توش نیست . اصلا این کسی  که پیش همه خانواده یه جوری دیگه معرفیش کردم این اصول رو نمی فهمه  مهم نیست براش صد بار براش گفتی  درک نمیکنه دوستش داشتم و دارم ولی واقعیتها رو که نمیشه تا ابد ندید و انکار کرد . رفتارهاش ارزش ایثار تا ابد رو نداره. این بود که گفتم به خودم  تا پایان دوران کودکی بچه هام باید حفظش کنم این  زندگی رو به صورتی شاد  .

....... این زن اونقدر فضا رو برای بچه ها شاد نگه میداشت که اصلا نفهمن چی دارن چی ندارن . و باز هم تو اون شرائط دست رو بندازن دور گردن مامان و بگن  ما چقدر خوشبختیم  .ولی  بعد که  فهمید این قبر مرده ای توش نیست  دیگه  ترس  اومد    سراغش ..........تعصب ها ش اجازه نداد اعتراف کنه که چه غلطی کرده روزی که به مخالفت پدرش  گوش نداده و تلاش کرده برای جلب رضایت پدر و اینبار دیگه  دوران کودکی بچه ها گذشته بود  شد ه بودن   هجده ساله  و حالا بچه ها بودن که قد علم کردن  و اجازه ندادن سکوت مادر برقرار باشه و به شیوه خودشون جنگیدن. دیگه بچه نبودن هر دو تاشون  یه سر و گردن از پدر و مادر بلندتر شده بودن .............. اعصاب بچه هاش ریخته به هم محیط امن میخوان . روزهایی که الان دارن میگذرونن بغض هایی داره براشون میاره که میترسم  نتایج تلاشهای دوران کودکی شون کمرنگ بشه..  برای ایثار  هستم تا اخرش  اما ایثار هم حرمت داره  باید بدونی کجا هزینه اش میکنی .. عشق هم حرمت داره  که من  سعی کردم چشمهام رو ببندم و نثار همسری کنم که تو ذهنم هنوزازش همسری با شخصیت خیالی  ساخته بودم تا بتونم وظائفم رو انجام بدم نسبت بهش .. ولی  درست از همین  امشب که تصمیم به بریدن این ارتباط گرفتم  میفهمم  یه عمر به خودم هم دروغ گفتم  بدون هر عذاب وجدانی محکم به این حرف معتقدم الان ولی باز خوشحالم که  اون سنینی که بچه ها نیاز به ارامش و صلح و صفا و شادی داشتن به وفور در اختیارشون گذاشتم ......و هر چه رنج کشیدم پشت صحنه این لحظات شادشون   حلالشون باشه .

.من هم در یک اتاق سه در چهار بمدت یکسال و نیم زندگی کردم  اما تو همون یکسال و نیم بچه هام شاگرد اول شدن خودم دانشگاه قبول شدم و با همه نداری مالی خیلی چیزهایی رو که داشتم هزینه کردم مثل قدرت مهرورزی و عشق ورزی و لبخند زدن در اون شرائطی که رابطه ام رو باهمه فامیلم  کم کرده بودم چون امکانی برای رفت و امد نداشتم  شادی رو از بچه هام نگرفتم و جلوشون با مردی که لیاقت سلام من هم نداشت با مهربونی و محبت و بوسه و عشق رفتار میکردم .. تا بچه ها یاد بگیرن به پدر احترام بگذارن و همه 14 یا 15 بچه فامیل  لونه میکردن تو همون اتاق من و میگفتن ما میخوایم پیش زندایی بمونیم میخوایم زندایی مامانمون باشه .. نمیشه بخاطر خیلی مشکلات شادی اونها رو پایمال کنه  بچه چیزی به نام فردا نمیشناسه عمر کودکی کمه  بچه یعنی امروز برای من اولویت اونها بودن و شادیشون و اسایششون که باید  به دست مادر ایجاد بشه حتی در کمترین امکانات مادی . لحظه به لحظه درد و رنجش رو لمس کردم و گذشت کردم  اون ایثار بود نه ذلت  و گذشتن بود از همه خواسته های زنانه و انسانی.. و لبخند دریغ نشد از هیچ کدومشون . گذشت اون دوران  ولی بچه هایی با اعتماد به نفس  قوی  محکم و درس خون از همون فضا بوجود اومدن  . چرخ زندگی چرخید هر چند یکیش لنگ زد و یکیش مجبور شد سنگینی بار رو با افتخار از قدرتی که خدا بهش میداد تحمل کنه  ...... مقاومت در مقابل نابخردی های همسر ذلت نیست  .. دادن فر صته و صبوری برای  امتحان هزار راه  که شاید یکی نتیجه بده که خب از شانس بد من نداد .. هنوز دوستش دارم که دوهفته اس  تا صبح اشک میریزم بخاطر  فقط فکر این جدایی که خودش یه راه حله و شاید بشه براش یه شوک .  بدهی روحی و روانی و جسمی به این مرد که یه طرف دیگه قضیه اس ندارم و سالها عشق و محبت و توجه تمام و کمال رو بی جواب گذاشته . الان عصبانی ام  ...اما میدونم اگه روزی تصمیم بگیره بشه یه مرد به معنای واقعی و بیاد سراغم دوباره میگم اره  باهات زندگی میکنم چون دو تا یادگار ازش دارم که عاشقشونم   بی نهایت عاشقشونم و گاهی میگم مگه میشه زن  عاشق بچه هاش باشه و عاشق همسرش نباشه ؟   الان ازش دلشکسته ام  . زخم دیده ام میدونم نادانه وسهل انگار بخواد همه چی درست میشه.  هنوز دوست دارم در باز شه و بیاد بهم بگه میخواد برای درست شدن همه چی تلاش کنه و مطمئن باشین من قدرت این رو دارم که همه این سالها  روفراموش کنم  و دوباره کمک کنم برای ساختن یه کانونی که همیشه شیفته داشتنش بودم یه حضور پررنگ مردانه  یه حضور عاشق و مهربان زنانه و بچه هایی شاد  هنوز شک ندارم که دوستش دارم و اگه نداشتم همون بوی زننده  الکل روهم نمیتونستم تحمل کنم ولی برای ادامه دیگه دوست داشتن شرط کافی نیست...باید عوض کنه  شرائط خودش و زندگیش رو و  بعد برای شروع دوباره هستم با خود جدید و اصلاح شده اش. کینه ای ازش بدل ندارم چون رنگ دوست داشتن غالب تر از رنگ کینه س .  کینه از کی ؟ از کسی که دو تا بچه نازنین ازش دارم .. نه بازم منتظر میمونم حتی بعد از جدایی با امید به خدا..    "  .