همه با هم به مدرسه برویم ..
" کاش پدر - مادر و مادربزرگ به یک مدرسه میرفتند و در آنجا زبان خواهر کوچولوها را یاد می گرفتند . کاش وقتی پدر خسته است با صدایش ما را نترساند . و مادر وقتی عصبانی است نه گوش مرا بگیرد و نه بچه را تکان تکان بدهد . کاش مادربزرگ وقتی دلگیر است لالایی بخواند بچه را روی پاهایش ننو کند و با قصه های آدم های خوب خانه را آرام کند . کاش کمربندها و خط کش ها همیشه سرجایشان باشند و دستها توی جیب برای در آوردن آب نبات . کاش همه دهانها شیرین شوند .کاش . "
" عشق سوم "
+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت توسط
|