قصه های تک بیتی
قدرت عشق ( ویرایش اول )
با مشتی بر دهان بیدار شد به جرم اینکه زودتر از مردش به خواب رفته است و.......... کوهی از خستگی ها را در دل شب به دست خواب سپرده است تا دمی بیاساید. هراس داشت که خواب ناز کودکانش را برهم زند ... راه زیادی نبود تا برهم زدن آرامششان .. فقط به فاصله یک دیوار دیواری که باید امانتدار لحظات او باشد .. و محرمی باشد که ببیند و دم بر نیاورد... ... پس فریاد نه . .. نمیخواهدخواب کودکانش را برهم بریزد...... ساعتی پیش با لالایی وقصه های شاد به خواب فرو رفته اند ...... میدانست که میتواند چون دژی استوار از حرمت انسانی خود دفاع کند ... اما هر دفاعی فریادها و نعره های مرد مستش را رساتر میکرد . اندیشید " این نه ... این را نمی خواهم که خواب کودکانم آشفته شود و حرمتشان هم " .. همان حرمتی که سالها برای حفظش در چهار دیواری خانه و فراتر از آن کوشیده بود .. بر سر آن حرمت چه می آمد؟؟... بهتر بود همه درد را در خود فرو ریزد و خلوت شب را همدم خود بداند و بس ... تا فردا روز باز با لبی خندان خوشبختی را در پناه آغوش گرم و مادرانه اش به آنان هدیه کند ......... صبح بخیر عزیز دلم ....
.... خوب خوابیدی مامان .؟؟.. و امید ..... که اگر نبود این پادزهر......