آخرین بار نمیدانم   خود را کجا دیدم ...

 در ازدحامی بود که دستش را رها کردم

 

  و  از آن  ازدحام تا این خلوت

      ساعتهاست نرمی و گرمای دستش را در دستانم ندارم

. کجا بیابم  خود را ..

. درکدام پیچ و خم بود  که رها شد ....

  دخترکی بود پرشور

سیاهی خیره کننده  موی او  در دل شب هم متمایز بود ........

کجا بیابم اورا؟

  چه گفتی ...

 سوت قطار 

 اری    در ایستگاه قطار بود  ..

.  قطاری از واژه  .

.. همه ازدحام و خلوتم  از  ایستگاه واژه ها شروع شد ..

.  قطار رفت  و همه واژه ها را با خود برد .....

...  فقط من ماندم 

بدون خودم و بدون آن سیاهی  خیره کننده ..........

 

 

سه شنبه ۱۸ تیرماه ۸۷ 

ساعت :  ۰۰:۲۹