در روز سردی که مادر
نایی برای نفس کشیدن نداشت
و نه حتی قراری برای ماندن
نخستین شعرم را سرودم
" گریستم "
سخت گریستم

من به دنیا آمده بودم
و پدر
مرا بر دست برد
تا صدای گنجشکها

برگی بر دست پدر افتاد
آن را بر چشمهایش نهاد
خنک شد
بوی توت میداد

یادش آمد هرگز مجال نیافته بود
تا کودکی خویش را با رنگ گلهای باغچه قسمت کند
این بود
که به بوی گل محمدی ، به صدای گنجشک و نوازش مادر
دل بست...
تا آنکه من نطفه بستم...
و از پس انتظاری
در آن بر گ ریز
که سقا های آبی
به تماشا نشسته بودند
به دنیا آمدم
و اولین شعرم را سرودم
" گریستم "
سخت گریستم
و مادر با من
آخرین لا لایی اش را خواند :
" گریست "
سخت گریست

هرگز ندیدم او را کی بر دست بردند
و پدر نیز هرگز ندید
چون پیش از آنکه
پاییز به پایان رسد
خود را به دست باد سپرد
و مرا در پیچ کوچه غربت
با مادر تنها گذاشت

رفتنش را ندیدم
همانگونه که او آمدن مرا
چرا که نه او چشمی برای دیدن داشت
و نه من تحملی برای نگریستن ...


روزی دیگر

باران می بارید
از چشمهای من و گنجشکها

مادر نیز رفته بود...

بیست و نهم مهر 1337

محمد پور دامغانی