صبح رفتم درخواست کار برای یکی از ادارات پر کنم . اطلاعات اداره  راهنماییم کرد که به چه شخصی باید مراجعه کنم و روی مانیتور رایانه اش بر اساس نمودار و نقشه راهنما  نشون داد که شخص مورد نظر در کدام طبقه و کدام اتاق حضور دارد و عکسی هم از او روی مانیتور ظاهر شد  تا با چهره او نیز اشنا شوم . سپس گوشی تلفن را برداشت و داخلی مورد نظر را گرفت و اطلاع داد که من به دیدن آن شخص میروم تا مبادا اتاق خود را ترک کرده باشد و باعث دشواری کار برای من بشود . همه هماهنگی ها خیلی قشنگ و راحت صورت گرفت .خیلی خوشحال بودم که شانس کار در آن اداره میتوانستم داشته باشم . همه دیوارها از فرهنگ سازمانی آن اداره سخن میگفت . تصاویر زیبا و مرتبط با کار . همه ساختمان بوی طراوت و تازگی میداد . چهره های بشاش و شادی از کارکنان مدام  در اسانسور و راهرو مواجه میشدی . کاملا نمایان بود که با چه عشق و علاقه ای کار میکردند و افتخار از عضویت در چنین اداره ای  کاملا در چهرهایشان نقش بسته بود . یونیفرم های یکدست و زیبا و خوشرنگی پوشیده بودند . رنگهایی که خستگی را از تن  و روح ارباب رجوع می زدود .

وارد اتاق مسئول مربوطه  شدم . خودکارش را زمین گذاشت . جلوی من برخاست و با احترام کامل برخورد کرد . بعد از خوشرویی و سلام علیک  مرا به نشستن دعوت کرد . فرمی را در اختیارم قرار داد که توانایی های مرا جویا شده بودند . فرم را تکمیل کردم و تحویل دادم . مطالعه کرد  . و با خوشرویی توضیح داد که قابلیت های ارزشمندی دارم . مدرک تحصیلی ام را کاملا مرتبط دانست . جالب این است که هیچگونه سوالی در فرم مبنی بر نام دو نفر معرف نبود .   فرم را که به دقت مطالعه کرد  از طریق شبکه با دیگر اعضا کمیته استخدامی به کنفرانس نشست و  مصاحبه ای  صورت گرفت و هر کسی به فراخور حیطه خودش سوالاتی کاملا منطقی و به جا مطرح نمود .  هر یک رای خود را دادند و  سپس میزبان مربوطه نمودار سازمانی را روی مانیتور ظاهر نمود و تقاضای جذب نبروی واحد ها را نیز به بررسی گذاشت .  و بعد از بررسی و مقایسه های لازم   به من اعلام کرد که خوشبختانه کمیته استخدامی ویژگی ها و تحصیلات شما را مرتبط دانستند و یکی از واحدها نیز به فردی با مشخصات شما نیاز دارد . اطلاعات پرسنلی شما از طریق سیستم مکانیزه تامین اجتماعی و اداره ثبت درحال استعلام است و نیازی به ارائه مدارک دیگری ندارید . در قسمت همکف عکاسخانه ای پیش بینی شده است که فردا صبح  طبق ویژگی های مورد نظر این اداره از شما  عکس گرفته میشود . فردا صبح آزمانشگاه جنب اداره با معرفینامه ای که الان برایش صادر میگردد آزمایشات سلامت را از شما بعمل میاورد . و شمااز فردا به مدت سه ماه آزمایشی مشغول کارمیشوید . آدرسی که د رفرم نوشته اید به قسمت ترابری داده میشود و فردا سرویس ایاب و ذهاب راس ساعت ۶ در خیابان اصلی منتظر شما خواهد بود . سپس متنی را از رایانه اش پرینت گرفت و در اختیار م قرار داد که قرارداد آزمایشی سه ماه کار من بود و از همان روز اول هم بیمه میشدم . حقوق و مزایای دوران ازمایشی هم قید شده بود انرا خواندم و با عشق تمام امضا کردم . شرح وظائفم را که از قبل  در دو نسخه در اختیارم قرار داده بود و در این فاصله مطالعه کرده بودم نیز امضا کردم 

و یک نسخه امضا شده را به او تحویل دادم تا در پرونده ام قرار دهد .سپس گفت از خانم .......... در اتاق بغلی ادرس محلی  که یونیفرم  شما را اماده مینماید دریافت کنید .

و اضافه کرد :  فردا صبح شما کار نمیکنید فقط در دوره اموزشی یکروزه که نمودار سازمانی و قوانین اداری و انضباطی - تاریخچه تاسیس این اداره و حیطه فعالیتهایش و دیگر اطلاعاتی که برای کارتان مفید خواهد بود و همچنین اموزش ایمنی شغل و اطفا حریف و ارگونومی را خواهید گذراند . موفق باشید . باز هم از جای خود برخاست و با احترام کامل مرا تا دم در خروجی دفترش راهنمایی کرد . رضایت از شغل در هر کلامش حس میشد .

 

باور کردنی نبود . محیط تمیز و با طراوات و پر اکسیژن . کارمندهایی پانشاط و شاد و سالم . خوشرویی و حوصله مسئولین . متصدی اطلاعات کاملا مسلط به اطلاعات مورد نیاز  سیستم مکانیزه در همه بخش ها . راهروهایی خلوت و معطر . بدون ازدحام ارباب رجوع سرگردان و بوی عزق تند و زننده در راهرو  .. زنده شده بودم . افتخار ملی تمام سلولهای روح و روانم را فراگرفته بود .از ساختمان که بیرون امدم سر از پا نمیشناختم . اخر چگونه در مدت کوتاهی همه چیز به صورت باورنکردنی اینگونه عوض شده است  . معجزه مدیریت و نگاه ملی که میگفتند همین است . نه خبری از رابطه بود نه پسرخاله بازی . باور نمیکردم . با شوق و ذوق بقیه مسیر را میدویدم  نه پله میشناختم نه پستی و بلندی بلوارها و اتوبان ها ..در همین حس بی وزنی و دویدن بودم که به شدت از روی پل عابر پیاده به پائین پرتاب شدم ...... خدای من تمام لحاف دور پایم پیچیده شده بود و با کله از روی تخت طبقه دوم خوابگاه افتاده بودم ... درد خودم  را داشتم ولی چون  روز جمعه بود و وقت استراحت  دانشجوهای هم اتاقیم  هم  هر چی ناسزا بوداز همه طرف نثارم کردند....................