سالی پر از شادی و رویاهای زیبا و تحول و تحرک برای همه دوستان ارزومندم . سالی مملو از ارامش و دوستی . صلح و صفا و شهامتی برای تغییر کردن و نو شدن .
بهار داره از راه میرسه . ماهی توی تنگ شیشه ای دست پسر یازده ساله همسایه مون اومدن عید رو فریاد میزد . فریادی که از زیر اب هم شنیده میشد . دلخور بو د ماهی قرمز. با اومدن بهار غمش میگیره . چون باز روزگار فراق ها و جابجایی ها شون فرا میرسه . کاش میشد شادی ما ادم ها به قیمت غم ماهی ها ی قرمز کوچولو تموم نشه . و اومدن بهار رو فقط از رایحه خوش بهارنارنج حس کنیم کاش اشک ماهی های عاشق رو در نیاریم .
نگار - دریا - دختر دریا - گلار - نرگس - نازنین اینها اسم هایی است که دوستان عزیز و خوبم برای نامیدن من بکار میبرند فامیل هم که به اسم دیگه ای صدام میکنند . راستی چرا کسی اسم خودم رو نمیگه ؟ جالبه . نیست ؟ این هم یک لطفی داره که عین دوستی و محبتشون رو می رسونه .
فصل جدیدی در زندگیم ورق خورد . اندیشه هایی که به سرچشمه پیوند خورده . و تا کجا من رو ببره نمیدونم . خودم رو به شاخه هستی آویزان کردم تا شاید پلاسیدگی های روحم تازه بشه .
..........
و اما مرگ پایان نیست
آغاز دویدن هاست
در این سو پای ما آماده میگردد با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت می تازیم تا آن مقصد بی مرز
(علی صفایی)
بعد از مدتها غیبت سلام به همه دوستان خوبم . که با نظرات خصوصی که برام ارسال میکردند نهایت لطف و محبتشون نثارم میشد . برگشتم . تا ببینم ادامه راه چه میشود . ناگفته نمونه که این مدت هم بیکار نبودم و مینوشتم . خیلی نوشتم . زندگی کیمیا رو دارم مینویسم . امیدوارم روزی قابل ارائه باشه . تا بعد .
اندیشمندی از من پرسید که اگر انسان را به گیاه تشبیه کنیم کار برگ
در گیاه را چه عضوی انجام میدهد . پاسخ شما چیست ؟
ای شعر پایکوب من آهسته رقص کن
خوابیده است حافظ شیراز در زمین
دیشب در سالروز بزرگداشت حافظ یادی کردیم از حافظ و خافظ دوستان بخصوص شادروان ایوب قنبری که بسیار زیبا در وصف بزرگیهای حافظ سخن میگفت و الان در جمع ما نیست . روحش شاد باد . هم حافظ و هم استاد بزرگم شاد روان ایوب قنبری .
دلش تاپ تاپ میزد .یعنی میشه امروز هم به خیر بگذره و یه فرصت دیگه برای بازیگوشی هاش داشته باشه . با نگرانی به اطرافش نگاه میکرد . ای کاش هیچوقت کسی به سراغشون نیاد . کاش فراموششون کنن .دو نفر همراه با فروشنده اومدند. دلش هری ریخت . تموم شد . قافله رو باخته بود . دل تو دلش نبود . .شاگرد فروشنده اومد سمتش و تا خواست بهش دست بزنه مرد تازه وارد با لحن اعتراض آمیزی گفت که این نه اون بغل دستیش رو میخواد .نفس عمیقی کشید و صورتش رو برگردوند . خطر از بیخ گوشش گذشت . یکی دو ساعت بیشتر تا غروب نمونده بود . شانس بیاره این یکی دو ساعت کسی سراغش نیاد امروز رو دیگه پشت سر گذاشته . برگشت و به جای خالی دوستش نگاهی انداخت . غمی وجودش رو گرفت. و آرزو کرد که کاش همیشه همینجور نحیف بمونه . کاش هیچوقت انتخاب نشه . اصلا کاش حسنک نرفته بود شهر .
تلفن همراه نیمه جونش رو که مدام هشدار میداد باطری خالی کرده تو یه دستش گرفته بود و شارژر رو تو دست دیگه اش . دنبال فروشگاهی میگشت که مناسب باشه و دقایقی تلفنش رو بزاره شارژ بشه . همه تند و تند از کنار هم بی تفاوت رد می شدن . گاهی به هم تنه میزدن . آخرین غروب ماه رمضون بود . نمیخواست بره منزل میزبانش . شنیده بود که آخرین افطار هر جا باشی فطریه ات می افته گردن صاحبخونه . این بود که ترجیح داد این ساعتها رو تو خیابون قدم بزنه . و وقت بی زبون رو که دم دست ترین قربانی همیشگیه بکشه .
یکی کنارش سبز شد و همردیفش قدم برداشت .
- سلام خانم . با من دوست می شی .؟؟
زن نگاهی بهش انداخت . خستگی پیاده روی طولانی رمق هر برخوردی رو ازش گرفته بود همینطور که به راهش ادامه میداد گفت :
- نه آقا . خدا روزیت رو جای دیگه ای بده .
مرد که از برخورد ملایم و خسته زن جرات گرفته بود که اهل داد و بیداد و این جور هیاهوها نیست ادامه داد :
- چرا خانم ؟ من تقاضا دارم با من دوست بشین .
- آقا گفتم که اشتباه اومدی . برو دعا کن دم غروبی .
- دعا کنم ؟ برای چی دعا کنم ؟
- غروب آخر ماه رمضونه دعا کن خدا به راه راست هدایتمون کنه . برو جانم .برو اشتباه گرفتی .
- حتما"؟
- حتما " اقا . شک نکن .
مرد مایوسانه راهش رو جدا کرد . دقایقی بعد وقتی نگاه زن تصادفی به اون سمت خیابون افتاد دید که همراه چند دقیقه پیش باتفاق شکارخوش سیمایی ایستاده و با چهره ای گشاده فریاد میزنه :
- تاکسی دربست .
امروز فهمیدم که جانبازه . و چقدر حال و هوای بهتری پیدا کردم وقتی این رو شنیدم. خدای بزرگ چه سعادتی که مصاحبت با یک جانباز رو نصیبم کردی . سپاس بی حد . البته در همه صفوف خالص و ناخالص دیده میشه . خدا را سپاس که من با جانبازی عاشق خالص و ناب هم صحبت شدم . و خیلی بهم آرامش میده صحبتهاش و توصیه هاش . خیلی زیاد . زنده باشه .
راستی در اولین روز فصل جدید زندگیم امام رضا من رو طلبید . باورم نمیشه . اما واقعا همه چی داره دست به دست هم میده که چهارشنبه عید فطر من مشهد باشم .
در ماجراهای غمناک هم گاهی طنزهای جالبی نوشته میشه . اون هم در داستانهای واقعی که روزانه همه مون در نوشتنشون نقش داریم . می گید نه ؟ پس این نوشته رو تا انتها بخونید :
- نمیشه . درسته حکم دادگاه دارین و وکالت بلاعزل . اما باید سه تا شاهد داشته باشین . دو تاشون رو شما بگین بیان . نفر سوم رو خود دفترخونه داره فقط باید دو هزار تومن بهش بدین .
- باشه حاج آقا . الان تلفن میزنم بیان .
- سلام آقای ...... . من الان دفتر خونه هستم . با شرمندگی احتیاج به شاهد دارم . شما چون از ماجرا خبر دارین و میدونم امین هستین اگه ممکنه بیاین و یک نفر امین مثل خودتون رو هم بیارین . من رو نشناسه بهتره . ممنون میشم .
- باشه حتما . هر چند دوس ندارم برای اینکارها شاهد باشم اما چون میدونم مصلحت در اینه باشه میام و یک نفر هم باخودم میارم .
نیم ساعت بعد دو نفر وارد دفترخونه شدند . و زن برای سلام و تشکر صندلیش رو ترک کرد و رفت که راهنمایی شون کنه کنار صندلی خودش و ازشون خواست که بشینن و منتظر باشن .
- دستت درد نکنه که اومدید ممنون .
- خواهش میکنم .
-این اقا کیه ؟
-- اقای ........ شما رو میشناسه . متاسفانه نتونستم کسی بیارم که نشناسه شما رو . حالا شما هم حساس نباشین . بالاخره همه کم کم می فهمن .
- نه اصلا نمیخوام همه جا بپیچه . خب اشکال نداره که می شناسه . چاره ای نیست دیگه . حالا چیکاره هست .
- شغلش ؟ خبرنگاره .
و زن همونجا روی صندلیش از بهت و حیرت خشکش زد .
چقدر امشب حس نوشتن دارم .. اما اینقدر موضوع تو ذهنمه که نمیدونم از کجا شروع کنم .
سوم مهر ماه ۸۷ رمانی رو که روز هشت مهر ماه ۶۱ شروع کرده بودم به پایان رسوندم . پایان رمان هر چی بود اما از وقتی تموم شد یعنی درست در همین چند روز احساس میکنم شدم یه ادم دیگه . آدمی که سالها گم شده بود . پایان غم انگیزی داشت رمان . فکر نمیکردم بتونم به پایان های غم انگیز هم راضی بشم ا ما بالاخره شدم .
دیروز بهم گفت عزیزی که روحیه خوبی داری . چطور میتونی اینقدر از بچه هات دور باشی . این اومده حالا اون یکی میخواد بره ..
خندیدم و گفتم اونقدر تو تاریکی مجبور شدم راه برم و همه اش توکل کنم به خدا و هی به خودم بگم که هر چی بخواد همون میشه و نترس و برو فقط برو با تکیه به خواست خدا که دیگه عادت کردم دل به دریا بزنم و نترسم . وگرنه بحث دلتنگی که بشه من هم اینجور موقع ها کم میارم اما باز هم توکل میکنم به خدا . مشکل میفرسته اگه صبر کنیم راه حلهاش هم تو خود مشکلات هست . سخته . خیلی سخت گذروندن این لحظات برای مادر . اما باز هم هر چی خدا بخواد همون میشه .. با تمام وجود راضیم به رضاش .
.
هیجان زده بود . دل شوره داشت . به هیچ وجه نمیتوانست اندیشه خود را متمرکز کند . هنوز دو دل بود . مردد بود . نمی توانست تصمیم بگیرد . در این حال و هوا می دید که انتخاب چه کار شاق و مهمی است . و تصمیم گرفتن چقدر مشکل . چون می دانست کلیه تصمیمات فقط معرف شروع و آغاز کارند نه انجام همه آن . وقتی کسی تصمیمی میگیرد در حقیقت خود را در معرض جریان تند و تیزی می گذارد که جریان اورا به نقطه نامعلومی می برد . نقطه ای که او در موقع تصمیم گیری نه خوابش را دیده بود و نه حتی به طور مبهم آن را پیش بینی کرده بود .آری جریان او را به مقصدی مبهم هدایت می کند به افقی ناشناخته
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آري ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
برگرفته از وبلاگ اندر خم یک کوچه بخش نظرها که توسط علی از وبلاگ ( همه جی ) این متن زیبا گذاشته شده بود .با اجازه و سپاس از وبلاگ همه چی و اندرخم یک کوچه با این فرض که با ترویج اندیشه های زیبا موافق خواهند بود .
سال گذشته در چنین روزی یعنی ششم شهریور ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش این وبلاگ متولد شد . در ساعت نه و سی و سه دقیقه بامداد . در این یکسال دوستان و مصاحبان و مخاطبان عزیزی رو در کنار خودش داشت که دستش رو گرفتند و اینگونه بود که پا به پا رفت و شیوه راه رفتن آموخت . از همه این عزیزان سپاسگزارم و دست دوستی شون رو به گرمی میفشارم . باشد که روزهای پربارتری رو در دومین سال حیات خودش تجربه کنه .
همه ی ما متعلق به یک خانواده ی جهانی هستیم . شادی و درد و رنج همه ی مردم میتواند مورد توجه قرار بگیرد . به کودکانمان کمک کنیم تا از افتخارات موفقیت ها و شادکامی های ملل دیگر خوشحال شوند . به همان اندازه به آن ها یاری دهیم تا درد و رنج مردم دیگر را بفهمند و همدلی کنند . جنگ ها خشکسالی و اتفاق های ناگواری که مردم کشورهای دیگر را ناراحت می کند میتواند مسئله ی ما هم باشد .
از کتاب الگوی کودک سالم
کتابی از کتابخانه توجه مرا به خود جلب کرد به نامی که در بالا آمده است . تالیف عبدالرفیع حقیقت
بخشهایی از آن :
لغت وزیر معرب از " وی چیر " یا " وجیر " پهلوی و " وی چیرا" از اوستا است که به معنای شور و مشاوره و فتوی دهنده میباشد . بهمین جهت این مقام از دوران باستان در ایران متداول بوده است . متاسفانه بعلت از بین رفتن مدارک نام وزیران ایرانی در دوران باستان به غیر از چند نفر از جمله مهرنرسی وزیر بهرام گور و بزرگمهر وزیر انوشیروان به ما نرسیده است . در شاهنامه فردوسی که سند هویت ملی ایران قبل از اسلام است همواره از مشاور پادشاه با وزیران به ویژه بزرگمهر ( بوذرجمهر حکیم ) وزیر دانشمند خسرو انوشیروان ساسانی صحبت به میان آمده است .
نبودی جدا یک زمان زاردشیر ورا همچو دستور گشت و وزیر
************
بفرمود تا پیش او شد دبیر سر افراز موبد که بودش وزیر
کتاب جالبی است که خواندن انرا به دوستداران ایران و ایرانی پیشنهاد میکنم .
به دنبال مفهوم عبارتی در کتاب فرهنگنامه کنایه می گشتم . برخود واجب دانستم که در وبلاگ به معرفی این کتاب جالب بپردازم .
فرهنگنامه کنایه
به انضمام گفتارهایی در باب کنایه و حدود هفت هزار کنایه از زبان و ادب فارسی با شواهد و امثال
تالیف : دکتر منصور میرزا نیا
ناشر : انتشارات امیر کبیر چاپ دوم : سال ۱۳۸۲
قیمت : ۵۰۰۰۰ریال
مندرجات کتاب :
مجموعه ای از کنایه ها بر اساس حروف الفبا با معانی و آوردن مثال و نمونه و معرفی منبع مثال و نمونه ذکر شده .
ضمائم : روش تحقیق
دیباچه ای بر علم بلاغت - پیشگفتار - کنایه - چرا کنایه؟ تقسیم بندیهای کهن کنایه - کنایه در قلمرو زمان - ژرفا شناسی کنایه - ساختار دستوری کنایه - واژگان کنایه - مجاز و کنایه - استعاره نه کنایه - کنایه های ویژه - یک کنایه چند مفهوم - - یک مفهوم چند کنایه - فهرست منابع .
نمونه هایی از کتاب :
آب آتش رنگ :
کنـ : شراب لعلی - شراب سرخ
زخاک افسرده تر از باد سرگردانترم صائب
علاج درد من از آب آتش رنگ می آید
صائب /۴۴۰/ غزل۱۳۹۷
آب آتش زده
کنـ : اشک
آب آتش زده کز دیده دود سوی دهان
تنگنای نفس از موج شرر می بندم
خاقانی / ۵۴۱
